و ايضا صاحب همان كتاب گويد كه از مردى ثقه شنيدم كه گفت در قزوين نشسته بودم - ابرى برآمد و رعدى ، پس سنگى افتاد و متعاقب آن ديگرى و هر دو يكسان بودند . پسازآن خبر آمد كه در يكى از قرى سنگ باريد و خلقى بسيار از آن هلاك شدند .
حكايت - در « عجايب المخلوقات » مسطور است كه مردى در صحرائى مىرفت .
مرغى رنگين ديد ، خواست كه آن را بگيرد . برخاست « 1 » از پس وى بدويد و مرغ مى - پريد تا در چاهى رفت . مرد جامه بركند و در چاه رفت . مرغ را نديد . بيرون آمد جامههاى وى را برده بودند . داخل شهر شد برهنه . در خرابه رفت . بوغچهاى ديد ، باز كرد ، قبا و كلاهى ديد نيكو . گفت اين از كراماتست و در پوشيد و به بازار رفت . وى را بگرفتند و گفتند اين جامه و كلاه از آن ملك است كه تو دزديدهاى . هرچند جزع كرد سود نداشت و او را آورده بردار كردند تا بمرد .
حكايت - ملك زاده به جهت [ 291 ب ] صيد در صحرا از سپاه و امرا جدا افتاد . ناگاه زنى را ديد در نهايت حسن و جمال و لباسهاى نيكو ، وى را بر اسب خود نشانيد تا به منزل برد . پاى وى را ديد كه مانند اسب سم داشت . بترسيد و اسب دوانيده خود را به قبيله رسانيد و گفت الامان از دست اين شيطان و در خيمهء يكى داخل شد . زن در قفاى او به خيمه داخل شد و گفت اين شخص شوهر منست و از پيش من گريخته . صاحب خيمه گفت اى ملكزاده اگر تو اين زن را نخواهى من او را نگاه مىدارم . ملكزاده رفت و آن زن در خيمهء آنشخص ماند و چون شب درآمد با يكديگر بخفتند . چون نيم شب شد زن برخاست « 1 » و شكم آن مرد را شكافته احشاى اندرون آن مرد را بخورد و به راه خود رفت .
حكايت - در « روضة الشهدا » مسطور است كه در آن وقت كه اهل كوفه و شام خنجر كين از ميان كشيده در زمين كربلاى معلّى حضرت ابا عبد اللّه امام حسين عليه السلام را شهيد ساخته بفرمودهء عبيد زياد سر آن سرور را به شام مىبردند . چون در اثناى طريق به موصل رسيدند در يك فرسخى شهر فرود آمده سر مبارك آن امام معصوم را
هامش
( 1 ) - اصل : خواست