تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 845

مساهمون:

ص٨٤٥
گرديدند . سلطان محمد با سپاه كثير العدد متوجه ايشان شد . در حين تلاقى فريقين و تساوى صفين ابر پاره‌اى بهيأت اژدهائى كه آتش از دهانش مىباريد بر زبر سر لشكر اياز و صدقه نمودار شد . بنابر آن مخالفان ترسيده فرياد الامان برآوردند و سلاح افكنده به موكب همايون سلطان محمد پيوستند و اياز و صدقه را گرفته به سلطان محمد سپردند و فتنهء مخالفان فرو نشست . حكايت - در « نگارستان » مسطور است كه اقضى القضاتى قاضى مير حسين يزدى از مولانا جلال الد [ ين د ] وانى و او از سيد عبد الرحمن ايجى و او از شيخ برهان الدين موصلى روايت كرده كه از مصر به مكهء معظمه مىرفتيم ، در يكى از منازل مارى بزرگ ظاهر گشت . مردم ارادهء كشتن آن كردند . پسر عم من پيش دستى كرده مار را بكشت ، ناگاه او را در ربودند و مردمان در عقب او سوار شده دوانيدند ، [ 290 ب ] عاقبت مأيوس شده باز گشتند و او از نظرها ناپديد شد . همگنان را حالتى غريب دست داده نماز عصر همان روز وى پيدا شد در كمال سكينه و وقار . احوال از وى پرسيديم . گفت مرا جنيان چنان كه ديديد به ميان خود بردند و يكى درمن آويخت كه برادر مرا كشته‌اى و ديگرى گفت پدر مرا . پس مرا درميان گرفته غوغا مىكردند . يكى از ايشان خود را به من ملحق ساخته گفت بگو انا باللّه و بالشريعة المحمديه . پس مرا بردند نزد مردى بزرگ و او بر مسند نشسته بود به اطلاق من اشارت كرد و گفت با او چه دعوى داريد . يكى دعوى خون پدر كرد . من انكار كردم و ماجراى كشتن مار را از بدايت تا نهايت عرض نمودم . پس آن بزرگ روى به ايشان آورده گفت دست از وى بداريد چه من از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود : من تزى به غير زيه فقتل فلادية و لا قود . « 1 » حكايت - صاحب كتاب « عجايب البلدان » آورده كه در سنهء تسعين و مأتين از كوفه خبر آمد كه بادى زرد بر آمد و بماند تا وقت غروب . پس از آن باد خاك سياه شد ، [ 291 الف ] پس تگرگى بباريد هر يكى صد و پنجاه درم و برق و رعد متواصل شد ، و به ديه احمدآباد سنگى سفيد و سياه مختلف الالوان بباريد .
هامش
( 1 ) - اصل : من تزلى به غير زيه نقل فلادية و لا فور ، نسخهء وزيرى : من يرى به غير ريه فقتل فلادية و لا قود ( تصحيح از آقاى محمد تقى دانش‌پژوه است )
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 845 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى