تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥
على الصباح كه عالم سياه‌دل چون رخسار خوبان نورانى گشت طفل را در درون غار گذاشته به جهت تحقيق حال اهل قبيله متوجه محل خود گرديد . دزدان بعد از غارت و تاراج به بلاد خود رفته بودند . ضعيفه به سبب گرفتاريها تا مدت يك ماه در ميان قبيله مانده [ 270 الف ] از حال فرزند دلبند فراموش كرد و در روزى كه آن زن متوجه قبيلهء خود شده بود مارى عظيم قصد آن طفل كرده ناگاه به قدرت كاملهء الهى مجسم به صورت سنگ گرديد و بعد از يك ماه كه عورت از حال طفل به خاطر آورد گريان و نالان روى به كوه نهاد و چون داخل مغاره گرديد ديد كه گوسفندى كوهى پستان در دهن طفل او گذاشته و طفل به شير خوردن اشتغال دارد . بشكرانهء آن موهبت كبرى سجدات شكر به جاى آورد و فرزند را به سينه گرفته با خود انديشيد كه اگر آبى مىبود او را غسلى مىدادم . ناگاه طفل دستى بر سقف آن مغاره كه به غايت پست بود گذاشت . به قدرت حىّ توانا از محل دست او قطرات آب ريختن گرفت . ضعيفه كودك را غسل داده در همانجا رها كرده متوجه مكان خود گشت و هر به مدتى آمده فرزند را مىديد . چون طفل به سر حد تميز رسيد بيل و كلنگى از والدهء ما جده طلب كرده در دامن آن كوه زمينى را قابل زراعت يافته گندم و ساير حبوبات زرع نمود و از همان آب كه به مرور زمان زياد شده بود [ 270 ب ] زراعت را سيراب مىگردانيد . جمعى از اهل آن نواحى به خدمتش تردّد آغاز كردند و او از مجالست ايشان مكدّر خاطر مىبود . تا يك روز به سبب تقصيرى كه از آن جمع در وجود آمده بود دربارهء ايشان دعا كرده و نقود و حبوباتشان مجسم به سنگ شد و تا اكنون در آن صحرا مانده و مشاهدهء ارباب بينش است و در ميان طوايف انام شيخ كرامت دثار به شيخ حاجى كوه زاد اشتهار يافته است . حكايت - در كتاب افادت اياب « حبيب السير » مرقوم است كه مولانا سيمى نيشابورى از انواع فضايل مثل نظم اشعار و معما و انشا و خط بهرهء تمام داشت و در يك روز دو هزار بيت نظم كرده بنوشت . بنابرآن اين بيت را در نگين انگشترى خود نگاشت . شعر :
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 835 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى