تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢
جان عزيز در آغوش عطوفت گرفته با دل خرم و خاطرشاد از آن غم‌آباد بيرون آمده آن وجه را سرمايهء اعتبار ساخته از قيد محنت آزاد گرديد . [ 267 ب ] حكايت - در اوايل شهر ربيع الاول سنهء خمس و ثمانين بعد الف كه مسود اوراق در حيدر آباد بهشت بنياد رحل اقامت انداخته بود دو عورت از قريه‌اى از قراى كرناتك را گرفته به حيدرآباد آوردند كه مانند رجال لحيه و سبيل داشتند و محاسن ايشان به غايت طويل بود و تمامى اندامشان موى غلبه داشت و پستانها به مقدار يك ذرع بلندى داشت كه در محل راه رفتن بر دامن جامه گذاشته دامن را بر كمر استوار مىكردند . ديگر - در همان ايام در حيدرآباد مردى ظاهر گشت كه گوسفند را به دندان از هم پاره كرده نخست خونش را مىخورد و بعد از آن هم بدندان پوست از گوشت جدا كرده تمامى گوشت را مىخورد و استخوانها را مىخائيد و فرو مىبرد و و هر روز جهت راتبهء او گوسفندى بزرگ مقرر كرده بودند . ديگر - در سنهء اربع و ثمانين و الف در شاهجهاناباد مردى را ديد كه او را نه كزى مىناميدند و در محل راه رفتن مردان بلند قامت تا كمر او مىرسيدند و تصور چنان بود كه او بر اسبى [ 268 الف ] كلان سوار در ميان جمعى پياده است . ديگر - در دار السلطنهء اصفهان مردى بود كه به سببى از اسباب كه لايق سياق كتابت نيست دست راست او را قطع كرده بودند و آن شخص قلم را بر دست بريده بسته كتابت مىكرد و نسخ « 1 » و نستعليق و ساير خطوط را در نهابت خوبى مىنوشت ، چنانچه هزار بيت كتابت او را مبلغ سه هزار دينار اجرت مىدادند . حكايت - يكى از اهل صلاح كه به صدق سخن اتصاف داشت روايت نمود كه محمد فاضل بن ملا قاضى ركنابادى به هنگام شام كه نور باصره از مشاهدهء اجسام عاطل بود به ارادهء رفتن جيلان از ركناباد روان گشت و چون قدم در بيابان نهاد چراغى ديد روشن كه بىدستيارى و پايمردى احدى در ميان شارع روان و به جانب
هامش
( 1 ) - اصل : نسق
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 832 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى