يك روز به مدح شاه پاكيزه سرشت * سيمى دو هزار بيت گفت و بنوشت
و همچنين در خوردن طعام شهرت تمام داشت . روزى شخصى در مجلسى گفت كه مولانا سيمى بيست من خرما مىتواند خورد و ديگرى ازين معنى استبعاد كرد و با هم به مبلغى شرط بستند و بيست من خرما برداشته به خدمت مولوى شتافتند .
[ 271 الف ] اتفاقا در آن روز مولانا را ضعفى بود و تكيه داشت . مع ذلك چون سبب آمدن آن دو عزيز را معلوم كرد گفت خرما را نزديك به فراش من نهيد تا ببينم كه مهم بكجا مىرسد و چون به موجب فرموده عمل نمودند دست از زير بالاپوش بيرون مى - آورد و مشت مشت خرما بر مىگرفت و مىخورد تا هيچ نماند . آنگاه از آن دو كس پرسيد كه بادانه شرط بسته بوديد يا بىدانه . گفتند هيچكس خرما را با دانه نمى - خورد . گفت من همه را با دانه خوردم تا اختلاف در ميان شما پيدا نشود .
حكايت - بر طباع آفتاب شعاع اصحاب فضل و هنر فروغ اين معنى نورگستر خواهد بود كه جماعتى از اعراب حويزه كه ايشان را مشعشع گويند به الوهيت حضرت شاه ولايت پناه على مرتضى عليه التحية و الثنا قائل بودهاند از زمان سابقه الى للآن بعد از مبادرت به عبادت ذكرى كه معهود آن قوم است ايشان را كيفيتى طارى مىشود كه در آن حالت مطلق تيغ و تير بر بدن ايشان تأثير نمىكند . چنانچه قبضهء شمشير در زمين فرو برده شكم بر نوكش نهاده قوت مىكند و لفظ على اللّه بر زبان مىرانند تا آن شمشير مانند كمان [ 271 ب ] خم مىشود و يا مىشكند . و در اكثر اوقات حاكم آن طايفه يكى از ساداتست و در اوايل طلوع آفتاب دولت اعليحضرت خاقان سليمانشان ابو البقا شاه اسمعيل صفوى موسوى بهادر خان شمّهاى از ضلالت آن طايفه به مسامع جاه و جلال رسيده دفع شرّ آن جماعت بر ذمهء همت پادشاه ظفر قرين واجب نمود . بنابراين بعد از فتح دار السلام بغداد اعلام هدايت اعلام به جانب حويزه افراخته گشت . چون اين خبر به حويزه رسيد سلطان فياض كه بر مسند حكومت متمكن بود و قوم مشعشع به الوهيت فياض كه از فيض عنايت حضرت عزت بىبهره