و از آن محل تا خطهء شيراز شش فرسخ مسافت است و در آن مكان جمعى از خيمه - نشينان ساكن بودند . بيك ناگاه جماعتى كه با ايشان در مقام كينه و عناد بودند بر سر ايشان تاخته اموال و اسباب آن بيچارگان را به غارت و تاراج بردند . در ميان قبيلهء غارت رسيده صالحهء عابدهاى بود كه مشاطهء صنعت يزدانى بگلگونهء لطافت چهرهء دلرباى او را بر آراسته و صيقل قدرت سبحانى به نور حسن آينهء عارضش را روشنى داده ، رويى كه خورشيد رخشان از رشك او تافته شدى و زلفى كه مشك خطا را از غيرت آن جگر خون گشتى ، شعر :
برى چون سيم و قدى چون صنوبر * همه جايش ز يكديگر نكوتر
جگر از هر دو چشمش تير خورده * شكر از هر دو لعلش شير خورده
لبش گويى كه حلواى نباتست * چه حلواى نبات آب حياتست
[ 269 ب ] و آن عفيفهء عفت قباب حامله و وضع حملش نزديك بود .
سراسيمه و پريشان حال از آن مهلكه خود را خلاص كرده روى در بيابان نهاد و بعد از اندك مسافتى به پاى كوهى رسيد كه در بلندى با شرفهء فلك اعظم لاف برابرى كردى و از عظمت كرهء زمين را در زير دامن خود تودهء خاك شمردى ، قدم بر فراز آن كوه نهاد . در آنجا غارى ديد مانند دل مفلسان تنگ و تاريك . از غايت خوف و دهشت داخل غار شد و شب تيره پردهء سياه فام در فضاى هوا نصب كرد . اتفاقا آن عورت وضع حمل نموده پسرى در وجود آمد چون ماه شب چهارده . به هزار غصه بقيهء شب را گذرانيده از دورى و درازى شكايت مىكرد و مىگفت ، شعر :
تو اى شب گرنه روز رستخيزى * چرا آخر سبكتر بر نخيزى
دلم را چند بريان دارى اى صبح * دمى زن آخر ارجان دارى اى صبح