و بسان حصار فيروزه فام از سنگ حوادث مصون و محروس بهرام خونآشام چون شط بر گرد بروجش داير و كمند اوهام از وصول به شرفات بلندش قاصر ، شعر :
قلعهاى استوار چون خيبر * گشته با ذروهء فلك همبر
نسر طاير نشسته بر بامش * جرم بهرام مشعل شامش
و بعد از آنكه تمامى عمارات عاليه كه در رفعت هر يك با خيمهء سپهر لاف برابرى و با فلك مينا رنگ دعوى همسرى داشتند خراب گشته مدتى برآن گذشت جوانى از طايفهء شاملو كه در ايام قلعهدارى على قلى خان و مخالفت مخالفان در قلعه ميبود و بموجب حديث صحيح « استر ذهبك و ذهابك و مذهبك . » بدرهاى مملو از [ 267 الف ] درهم كه باعث عزت و اعتبار او بود از بيم اغيار در محلى كه مقام و مسكنش بود در گنجينه گذاشته در عين فتور و شورش و استيلاى مخالفان قدرت برداشتن نيافته خود را از آن مهلكه بيرون انداخت و متوجه دار الملك شيراز شده مدتى بىسروسامان در ولايت فارس روزگارى به ناكامى گذرانيد و از دورى مطلوب معلوم بدين مضمون ترنم مىنمود ، شعر :
سوختم بىتو ندانم كه اسيران فراق * با چنين آتش جانسوز چسان ساختهاند
القصه بعد از انقضاء مدتى مديد به خطهء يزد مراجعت نمود و با دل خراب به جهت تفرج به قلعهء ويران رفت و انگشت عبرت به دندان گرفته به هر طرف مىگشت . اتفاقا شاهباز بلند پرواز نظرش به محلى كه منزل و مكان او بود بال همت گشود ، ديد كه تمامى سراى او با خاك فنا بر پهلوى استراحت تكيه داده با خود گفت كه هر چند نقد اعتبار به دست دشمنان افتاده بارى به ديدن مكان او خاطر خود شاد مىتوان كرد و به هزار مشقت با دل غمناك بر آن كوه حاك بالا رفت و دست در گنجينه كرده بدرهء خود را به مهر و نشان كه كرده بود يافت . چون