بگاه عشرت و بوس و تماشا * چو شهد و شكر و بادهگواران
كه آفتاب خاورى [ 266 الف ] از شرم روى زيباى ايشان پرده بر روى حجاب كشيدى و گلبرگ طرى از خجالت در زير نقاب زمردى پنهان گشتى ، شعر :
دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ * رخى چون گل سرخ بر سبز شاخ
شكر خندهء راست چون نيشكر * لطيف و خوش و نغز و شيرين و تر
بهر خندهاى كز لب انگيختى * نمك بر دل خستگان ريختى
بدانجا رفته قربانى كنند و جشنها و عيشها كرده بعد از فراغ به منازل خود مراجعت نمايند . « 1 »
هامش
( 1 ) - نسخهء وزيرى اضافه دارد : ناسخ اين كتاب افادت اياب بر لوح عرض مىنگارد گه نظير اين حكايت را حقير برأى العين ملاحظه نموده ، شعر :شنيده بود ناپسنديدهام * نگويم بجز آنچه خود ديدهامتفصيل اين حكايت آنكه قريب بقريهء دهج كه محلى از شهر بابك من بلوكات دار الايمان كرمان است كوهى عظيم [ و ] در كمر آن كوه غارى است كالرقيم در كمال وسعت و رفعت كه تقريبا از پائين كوه تا در غار نيم فرسخ مسافت دارد و صعود بر آن در نهايت صعوبت و اشكال و آن غار در السنه و افواه اهالى آن بلوك مشهور و مذكور است به غار ايوب و وسعت دهنهء غار و ارتفاع آن قريب يك تير پرتاب مىشود و بر سقف آن چيزى از قبيل موميائى مىبندد و مردم آنجا به گلولهء تفنگگاه قدرى از آن پائين مىآورند و بجاى موميائى استعمال مىنمايند و در يك سمت غار نشيمنى است كه قدر كرسى از زمين غار دارد و سنگ ديوار و ازارهء آن مكان نقشهائى به شكل منبت دارد و در ميان اهالى آنجا اشتهار دارد كه حضرت ايوب در ايام بيمارى و ابتلاء در آن مكان تن شريف بر بستر صبر و شكيب گذاشته بودند و آن منبت كه در سنگ ظاهر شده اثر رفتار كرمهائى است كه در بدن آن حضرت بهم رسيده بود و دريك سمت آن غار اندك تراوشى ظاهر مىشود و حوضچهء بسيار كوچكى بستهاند و آن تراوش نزديك به آن حوضچه قليل جريانى