مسدود نمودند . آن مرد راه توكل تاريخ ظهور آن حيّه را با مبداء سفر خويش موازنه نموده مطابق يافت . حدوث اين واقعه را از معجزات آن حضرت دانست و به قوت سر پنجهء اعتقاد اجزاى خشت و گل را از هم فرو ريخته داخل پاياب شد .
امانت خود را به همان مهر و نشان ديده نقود محامد نثار [ 265 الف ] مقربان بارگاه حافظ حقيقى نمود و زبان روزگار به مضمون اين مقال گويا گرديد ، شعر :
گوهر مخزن اسرار همان است كه بود * حقهء مهر بدان مهرو نشانست كه بود .
حكايت - در اواخر شهر ربيع الاخر سنهء خمس و ثمانين و الف در حيدرآباد بهشت - بنياد مسود اوراق را با ملا محمد اردكانى المتخلص به فدائى اتفاق صحبت افتاد .
در اثناى حكايات تقرير نمود كه در اراضى يزد نزديك بقريهء خرانق كوهيست كه عقاب سپهر به قوت طيران به حوالى قلهء آن نتواند پريد و نسر طاير با وجود بلند پروازى به پيرامن آن نتواند رسيد ، شعر :
آن نه كوهى بود كورا بر زمين بودى نشان * آسمانى بود گويى بر فراز آسمان
و در كمر آن كوه پرشكوه صفهاى در نهايت وسعت و ارتفاع بقدرت كاملهء يزدانى ساخته شده و در سقف آن مانند چشم سخت دلان قطرهء آب به صد مضايقه ظاهر گشته بپايان كوه مىچكد و اگر يك نفر بدانجا رسد به قدر كفاف او [ 265 ب ] حاصل مىشود و اگر صد كس وارد گردد به دستور و همچنين گاه باشد كه پانصد نفر با مواشى و مراعى بدان مكان عبور نمايند به قدرت پادشاه بىانباز چندان آب مىآيد كه همگى سيراب مىگردند و بعد از رفتن ايشان بدستور مقرر و زمان ماضى گاهى قطرهاى در كام تشنه لبان وادى نامرادى مىچكد و مجاوران خطهء دلگشاى يزد آن كوه را چكچكو مىنامند و مجوس آن موضع را تعظيم بسيار نموده در سالى يك نوبت به موعدى مقرر با زنان و دختران نيكوروى شيرينگوى خوشآواز ، شعر :
همه سيمينبر و زرين سواران * همه مهروى و پروين گوشواران