حباب ديدهام درياى خونست * ز حال دل چه مىپرسى كه چونست
دلى دارم مشبّك روزن آسا * ز كاوشهاى زنبور تمنى
دلى در سينه سر گردان و بيتاب * بود گهوارهاش آغوش گرداب
برآرم ناله هرگه از دل تنگ * دود چون آب و رنگ لعل در سنگ
فتد هر گاه موى سر برويم * شود چين جبين مقراض مويم
ز موج دامن خويشم بزنجير * زرنگم در قفس چون مرغ تصوير
مگر هم شاه مردانم رهاند * به سوى روضهء خويشم كشاند
شوم سوى نجف با چشم خونبار * كه گلريزان كنم در پاى هر خار
و برين و تيره مىگذرانيد تا شب دوشنبه پنجم شهر ربيع الاخر سنهء خمسين و ثمانين و الف در رسيد . شعر :
شبى چون پيكر خور سر بسر نور * ازو روشن چراغ وادى طور
شبى گرد ملال از سينه رفته * ز شرمش مهر تابان رو نهفته
شبى در خرّمى چون صبح نوروز * فلك را آن چنان شب گم شده روز