به نادان آن چنان روزى رساند * كه صد دانا در و حيران بماند
اوفتادست در جهان بسيار * بىتميز ارجمند و عاقلخوار
بخت و دولت بكاردانى نيست * جز به تأئيد آسمانى نيست
كيميا گر به غصه مرده و رنج * ابله اندر خرابه يافته گنج
چون اوضاع او برين منوال مشاهده گشت و از حركات و سكناتش بوى تكبّر و نخوت به مشام رسيد و افعال و اعمالش را خلاف شرع و صلاح ديد دامن از صحبت او فراهم آورده گفتم ، نظم :
ز ناپارسايان مداريد اميد * كه زنگى به شستن نگردد مفيد
ز بد اصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن
بزرگى سراسر بگفتار نيست * دوصد گفته چون نيمكردار نيست
و در كاشانهء خود پاى در دامان تحير پيچيد ، شعر :
گرفته دامن من گرد غم زهر طرفى * اسير محنت ابن تيره خاكدان شدهام
و دوستان و احبّ را مخاطب ساخته به مضمون اين ابيات تسلى خاطر [ 197 ب ] حزين مىنمود ، مثنوى :
ز غم دايم بجاى غنچهء گل * بريزم در گريبان اشك بلبل