اكنون التماس چنانست كه آنچه در باب استخلاص من ازين ملك و دورى ازين مردم تواند بود بيان فرمائى و به صيقل نصايح دوستانه زنگار غفلت مرآت دل من كه به غبار ملال غربت تيرگى پذيرفته بزدايى ، شعر :
زبهر ما سخنى يادگار خويش بگوى * كه بهتر از سخن خوب يادگارى نيست
فرمود كه آنچه به خاطر من مىرسد آنست كه اين همه مشقت و تعب كه درين سفر به تو رسيده بواسطهء ترك حزم و عاقبتانديشى است كه به سبب طبع خام و سوداى فاسد به دست خود چنين آتش فراق احبّا افروخته و سوز و دودى به تو بيش نرسيده ، مصلحت در آن مىبينم كه بىتأمل [ 195 الف ] و اهمال بر راحلهء توكل سوار گشته روى به ولايت خود آورى كه بودن در وطن و با دوستان روزگار گذزانيدن موجب جمعيت خاطر است و داعيهء طيب عيش ، و آنكه ازين بىبهره است به خيال باطل در جهان بگردد و هيچكس نام و نشانش نشنود ، شعر :
هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست « 1 » * به غير مصلحتش رهبرى كند ايام
كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد * قضا همى بردش تا به سوى دانه و دام
و نيز ديگرى فرموده ، نظم :
نقش بر آبست سراسر جهان * خواه زمين گويى و خواه آسمان
كى شود القصه درين آب و گل * جز به وطن محنت غربت زدل
هر چند كه مراد گوينده از وطن مألوف منزل عقبى و سراى با بقا است ليكن درين مقام مناسبت تمام دارد و چون سخن او بدين جا رسيد آه جگرسوز كشيده گفتم ، شعر :
هامش
( 1 ) - اصل : خواست