كسى ز چون و چرا دم نمىتواند زد * كه نقشبند حوادث وراى چون و چراست
[ 193 ب ] من هم مىدانم كه در اداى شكر الهى و شناخت قدر نعمت نامتناهى غفلت ورزيدهام و ازين حركت نامناسب پشيمان گرديده و الحال پشيمانى سود ندارد و جراحت اين ملالت به هيچ مرهم التيام نمىيابد و تا زنده خواهم بود متأسف بوده چهرهء حال به ناخن ملامت خواهم خراشيد ، مصراع :
چون كنم خود كردهام خود كرده را تدبير چيست
و چه زيبا گفتهاند ، شعر :
روزگاريست كه از غايت بيداد درو * نيست ممكن كه كسى را سرو سامان باشد
چشم نيكى ز كه داريم به عهدى كه درو * گر كسى بد نكند غايت احسان باشد
چون عرض حال من بشنيد ، مصراع :
بخنديد مرد سخندان و گفت
بيت :
ز كار بسته مينديش و دل شكسته مدار * كه آب چشمهء حيوان درون تاريكيست
ايضا
منشين ترش از گردش ايام كه صبر * گر چه تلخست و ليكن بر شيرين دارد
اكنون بر تو فريضه است كه نظر در عاقبت كار كنى و به يكبارگى جانب حزم و پيشانديشى فرو نگذارى ، نظم :
در استحكام كار خويش مىكوش * مكن قانون حكمت را فراموش
كسى كو كار بر بنياد سازد * بناى عقل را آباد سازد