اين غافل مدتى در بلاد ايران طعم نوش شكر چشيده حالا هنگام زخم نيش [ 189 ب ] ستم است و ايامى در طرب و راحت گذرانيده اكنون وقت هجوم محنت و غم ، بيت :
اى دل مزهء « 1 » وصل چشيدى يك چند * اكنون الم فراق مىبايد ديد
به حقيقت اجل گريبان مرا گرفته بدين ديار آورده و اگر نه بايستى كه به هزار كمند مرا از ولايت خود بيرون نتوانستى آورد ، شعر :
من كيم با دولت وصلش هوس باشد مرا * اين كه از دورش همى بينم نه بس باشد مرا
اما تقدير ايزدى مرا درين ملك انداخته و حالا دست تدبير از دامن تدارك كوتاه است . بزرگان گفتهاند كه هركه در دنيا قانع نشود و طلب فضولى نمايد مشابه كسيست كه به كوه الماس رسد و زمان زمان نظرش به وصلهء بزرگتر افتد و خيال بسيارى قيمت او بسته پيشتر مىرود تا به جايى رسد كه مطلوب به دست آيد ، اما باز آمدن متعذر بود . لاجرم به حسرت تمام در آن كوه هلاك شده به حوصلهء مرغان مقام گيرد . نظم :
از زيادهطلبى كار تو آيد به زيان * سود گر خواهى از اندازه زيادت مطلب
و هر بلائى كه به كسى رسد منشأ آن حرص و طمع خام است ، شعر :
بگذر ز طمع كه آفت جان و دل است * طامع همه جا از همه كس منفعل است
گردنى كه به سلسلهء حرص بسته شد عاقبت به تيغ ندامت [ 190 الف ] بريده گردد ، و هر سرى كه سوداى شر درو جاى گرفت سرانجام بر خاك مذلت سوده شود ، القصه - شعر .
هامش
( 1 ) - اصل : مژده