قناعت توانگر كند مرد را * خبر كن حريص جهانگرد را
خدا را ندانست و طاعت نكرد * كه بر بخت و روزى قناعت نكرد
كمترين را نه چنان سوداى سفر هند در سر افتاده بود كه داروى نصيحت او را سود داشتى ، چنان كه بزرگان فرمودهاند - بيت :
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است * به پيش مردم نادان چو آب در غربال
سخن به اين مقام به آخر رسيد و من به دستور به مهمات خود اشتغال داشته و به مناصب بىاعتبار دل خوش مىبودم ، ناگاه هاتف غيبى نداى اين معانى به گوش جانم رسانيد كه اى غافل مگر فراموش نمودهاى كه چند وقت قبل ازين در دار السلطنهء اصفهان بهشت بنيان روزى اندوهناك نشسته با خود [ 177 الف ] انديشهها مىكردى و توسن فكر به هر طرف مىدوانيدى و مىگفتى ، شعر :
چندان كه سراپاى مهم مىنگرم * پرگار صفت ز عجز سر گشتهترم
تا وقتى كه سيمرغ زرين جناح آفتاب عزم آشيانهء مغرب كرده غراب شب سياهچهره بال ظلمت بر اطراف عالم گسترد ، مثنوى :
روز چو در پرده بپوشيد راز * راز برون داد شب پرده ساز
صوفى خورشيد به خلوت نشست * كرد فلك سبحهء پروين به دست
غافلانه سر بر بالين آسايش نهاده خيل خواب بر پيشگاه عرصهء دماغت مستولى شد ، نقشبند جهان چنان نمود كه شخصى نورانى سيماى صلاح در جبين او پيدا و علامت كرامت در ناصيهء او هويدا كتابى در دست حاضر شد ، از وى پرسيدى