به نزد او رفته ما فى الضمير خود در طبق عرض نهادم . بعد از تأمل بسيار زبان بيان برگشاد و جواهر سخن نثار انجمن ساخته گفت مرد خردمند بايد كه عز اقامت را بذل غربت بدل نكند و لذت را به سوداى نسيه از كف ندهد ، شعر :
اندر سفر مشقت و ذل و ملالت است * گر هست خوشدلى و فرح در اقامت است
در سفر ارتكاب مشقت بسيار مىبايد كرد و از راحت و فراغت و لذت به - كلى دست داشته دل به مجاهده و رياضت مىبايد نهاد . مردم ديده از آن بر سر آمده كه از خانه قدم بيرون ننهاده و قطرات اشك از آن پايمال شده كه در گوشهء كاشانه خود قرار نگرفته و عزيزى كه در دادن سرگردانى غربت افتاده بود چه نيكو فرموده ،
بيت :
بس كه كردم گريه اشك چشمم از ابرو گذشت * آب اين سرچشمه طغيان كرده بر پل مىزند
و بر من روشن و مبرهن است كه تو تعب سفر نكشيدهاى و محنت غربت نديدهاى و نكتهء الغربة كربة به گوش جانت نرسيده و تندباد الغربة خرقه بر گلشن دلت نوزيده ، سفر درختيست كه جز بار فراق دوستان ميوه نيارد و غربت ابريست كه جز باران مذلت قطرهاى نبارد ، شعر :
نماز شام غريبان غريب بيچاره * نشسته بر سر راهى دلى به صد پاره
گفتم كه اگر چه رنج سفر جانفرساست اما تفرج [ 176 الف ] بلدان و مشاهدهء غرايب جهان راحت افزا ، و چون طبيعت با كلفت سفر خو گرفت زياده از آن متألم نمىشود و نفس به سبب مشغولى اعجوبههاى ولايات و منافع بىشمار چندان تأثر نمىيابد ، شعر :
در غربت اگر خار جفا هست چه غم * زين خار گل مراد رويد هر دم