اكل نموديم و رخصت نموده به محل ديگر رفتيم و در وقتى كه حاصل صيفى [ 78 الف ] رسيد به همان مهم متوجه شديم . چون به پاى آن درخت رسيديم با وجود آنكه درختى قوى و به غايت بزرگ بود و قريب صد سال از غرس آن گذشته بود خشك شده بود و ما آن را از كرامت شيخ عز الدين داود دانستيم كه در وقت حرز شتوى در پاى آن درخت طيش فرموده بود .
نقل كرد محمد ميمونه كه در زمان اميرزاده رستم شصت هزار دينار آقچهء عراقى از اموال « ورزنه » برات بر رقبات سركار عالىجناب ولايت مآب كرده بودند و من در ملازمت شيخ عز الدين داود به اصفهان رفتم ، شايد كه تخفيفى شود . چون به اصفهان رسيديم ما را به دست شش محصل دادند . محصلان به تشدد درآمدند . شيخ فرمود سه روز مهلت دهيد كه حقتعالى در اداى آن بر ما توفيق خواهد داد . بعد از مهلت به خلوت نشست . من فكر كردم كه شيخ به نيت صادق توجهى مىبندد يا قرضى خواهد كرد . بعد از سه شب وقت نماز خفتن مرا گفت برخيز و امامت كن . چون من هرگز امامت نكرده بودم عذر مىآوردم . [ 78 ب ] بعد از مبالغهء بسيار پيش رفته اقامت گفتم . شيخ دست برداشت و به تضرع هر چه تمامتر گفت الهى شزّ فلان و فلان را از ما كفايت كن و نماز ببست . صبحگاه شيخ امامت كرد و نماز فجر كرديم . بعد از آن گفت برو و آبى بياور كه مرا غسل مىبايد كرد .
تعجب كردم كه نماز گزارد « 1 » و اكنون غسل مىكند ، چه حكمتست . لاعلاج آب آوردم تا غسل كرد . آنگاه فرمود برخيز كه روانهء يزد مىشويم . من خرم گشتم و با خود گفتم حالا بگريزيم تا بعد از اين چه روى دهد . چون يك منزل رفتيم در پاى درختى منزل كرديم . ناگاه سه سوار از راه اصفهان پيدا شدند . چون به نزديك رسيدند پيا [ ده ] شده پيش آمدند و دست مبارك شيخ را بوسيده بر چشم نهادند و عرض نمودند كه اميرزاده رستم شما را مىطلبد . مراجعت كرده به اصفهان آمديم و چون به حوالى دولتخانهء « 2 » پادشاهى رسيديم امير زاده به تعجيل به استقبال
هامش
( 1 ) - اصل : گذارد
( 2 ) - اصل : دولتخوانه