تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
نقل است كه جماعتى چوپانان در صحراى شهر بابك بودند . اعراب فولادى بيامدند و گلهء ايشان براندند و ببردند . حاجى نامى كه [ 80 الف ] سالار بود بيامد و استغاثت نزد شيخ شمس الدين محمد آورد . مشاراليه اعراب را طلب نمود و فرمود گوسفندان را باز دهيد . ايشان قبول نكردند . او دستار از سر مبارك در هوا انداخت و در ميان هوا بايستاد . آن جماعت متنبه شدند و گوسفندان باز دادند . خوارق عادات او بسيار است . جهت تبرك به همين قدر اختصار رفت .

سلطان حاجى مسافر

آن مسافر شاهراه حقيقت و آن سالك شهرستان طريقت به اعانت و همراهى توكل در بلاد و امصار جهان گشته بود و در اثناى مسافرت چون به قصبهء طيبهء مهريجرد - كه از فسحت ساحت و نزهت فضا رشك گلستان جنان و آب زلالش از غايت [ گوارائى ] عذوبت فزاى چشمهء حيوان و هواى روح افزايش روح‌بخش حور و غلمان ، شعر :
بحر مسجورست آبش يا زلال سلسبيل * عرصهء چرخست صحنش يا بهشت جاودان باد و آب اوست چون باد مسيح و آب خضر * باد جانبخشش چو جان و آب دلجويش روان
- رسيد در « محلهء مهرآباد » به سرچشمهء « ارزاندازان » - كه ، شعر :
هستند متفق همه عالم كه هيچكس * زينگونه جايگاه نديدست هيچ جاى
منزوى گرديد و بعد از اندك زمان رخت هستى بر بسته مسافر ديار عدم شد و در همان مكان مدفون گشت . يكى از ارباب جاه و جلال خانقاهى محقر بر سر مزار آن مسافر بلاد عقبى ساخت و باغى مشجر نمود [ 80 ب ] و چنار و سفيدار و غيره درختان در اطراف خانقاه غرس نمود و ميان « بغدادآباد » و « مهرپادين » و « ارزاندازان » از هر يك قدرى به اراضى و باغات وقف سركار نمود . چون حاصل سركار