شيخ يوسف را مرضى طارى شد و فرمود اى على بنيمان در آن محل كه حضرت سلطان نظر به جانب من انداخت و به تيغ سياست و سهم صلابت مرا كه مقبول حضرت بودم به يك نكته مقتول كرد و بعد از چهار روز به جانب رياض رضوان خراميد .
مشهور است كه آن جناب مغفرت مآب را ترك و تجريد به مرتبهاى بود كه از دنيا بهاى قرصنانى و خرقهاى قدرت نداشت و حضرت سلطان از وجه خانقاه مراعات [ 76 ب ] و تفقد او مىنمود .
نقل است كه عالىجناب شيخ تاج الدين على بنيمان در صغرسن ملازم شيخ عارف محقق ضياء الدين يوسف شبان بود . يك نوبت گوسفندان خانقاه بندر آباد [ را ] به قريهء زارچ برده بودند . در آنجا باغى بود و تعلق به حكام داشت . گله در آن باغ بود . يك طرف صيفى از پنبه و ذرت و غيره زرع كرده بودند و به تازگى آب داده بودند و گوسفندان در طرف ديگر چرا مىكردند . روز جمعه شيخ ضياء الدين يوسف ارادهء رفتن مسجد نمود و گفت اى على حاضر باش و مگذار كه گوسفندان در ميان زراعت روند و خرابى كنند . چون شيخ يوسف به نماز جمعه رفت اتفاقا خواب بر عالىجناب ولايت مآب شيخ على غلبه كرد و گوسفندان در زراعت رفته خرابى بسيار كردند . چون از خواب در آمد ديد كه صيفى ضايع و معطل شده . از اين صورت خاطرش متغير شد . گوسفندان را رها كرد و عازم ولايت خود شد . در راه شيخ ضياء الدين يوسف رسيد و فرمود هيچ دغدغه نيست ، باز گرد . چون در باغ رفتند گوسفندان به همان موضع كه شيخ ضياء الدين يوسف [ 77 الف ] باز داشته بود قرار داشتند و هيچ خلل در زمين صيفى ظاهر نبود ، بيت :
بزرگوار حكيمى كه در زمين موات * مزارع كرم او نبات روياند
عجب مدار ز صنعش كه چون خراب شود * ز فضل خود به همان حال باز گرداند