مزبور جمعى به علت وظيفه و مواجب و غير ذلك متصرف مىشوند مزار و خانقاه باير و از رونق افتاده بود در سنهء تسع و سبعين و الف مسود اوراق را توفيق ممدّ و معاون گرديده به تعمير آن پرداخت و به قدر مقدور و ضرورت در آبادانى آن سعى نمود . اميد به كرم قادر مختار آنست كه اين آوارهء وطن را از دار القيد هندوستان به راحتآباد يزد رساند تا در عمارت مزار منور و خانقاه مطهر آنچه مقدور و ممكن بوده باشد به عمل آورد و مؤذن و حافظ و خادم تعيين كرده مرسوم و جيره در وجه هر يك مقرر نمايد ، بحرمة محمد و آله الطاهرين .
* « 1 » سلطان العارفين سلطان قطب الدين عليه الرحمة و الغفران
آن حضرت ولايت منقبت شهريارى صاحب شوكت و جهاندارى عالى همت بود . كياست و شجاعتش به كمال و گنجينهء سينهاش از نقود علوم مالامال . مؤلف « تاريخ جديد يزد » مرقوم قلم فيروزى رقم گردانيده كه در سنهء اربع و سبعمائه كه حسب الارادهء پادشاه بىانباز زمان زمام اختيار سلطنت يزد به كف كفايت ابو منصور سلطان قطب الدين بن سلطان وردان « 2 » قرار گرفت و ابواب ولايت بر روى روزگارش گشوده به حسن كردار و گفتار آن جناب رسم جور برافتاد و نامهء عدل انوشيروان و بذل حاتم در نورديده گشت شبها به طاعت و عبادت به روز آورده روزها با علما و فقهاى ملت بيضا به مباحثه اوقات مىگذرانيد و اكثر اوقات بر همه فايق مىآمد .
نقل است كه در آن ايام درويشى از مجذوبان به يزد آمد و روزى به غايت گرسنه شده چيزى نيافت و كسى نيز به حال او نپرداخت . درويش از شدت جوع و به سبب بىطاقتى در بازار نانى از دكان خبازى برداشت . مرد خباز به جبر نان را باز گرفته درويش را رنجانيد . آن فقير به دكان ديگر رفته با او همان معامله كردند .
درويش دل ريش گرسنه و نالان به « مسجد فرط » داخل شده در گوشه [ اى ] سر بر زمين نهاد و گفت سر بر ندارم تا اين شهر خراب نگردد . سلطان قطب الدين برفراز تخت سلطنت به نور ولايت اين معنى را دريافت نمود . همان ساعت سوار شده به « مسجد فرط » رفت و نزديك درويش نشسته سر او را بر زانو نهاده گفت روامىدارى كه به جهت گرده نانى ولايتى خراب گردد ؟ درويش چون اين سخن بشنيد سر برداشته
هامش
( 1 ) - ازينجا تا صفحهء 621 در حاشيهء صفحات است .
( 2 ) - اصل : در دوران