اين فرد جلب زينتهاى دنيوى شده و به اسباب ظاهرى تعلّق خاطر پيدا كرده و اين عين شرك است .
( 35 )
( وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً )
: ( و در حالى كه ستمگر به نفس خود بود وارد باغش شد و گفت : گمان نمىكنم كه هيچ وقت اين باغ نابود شود ) اينكه فرمود : وارد باغش شد و نفرمود وارد باغهايش شد براى آنست كه در آن واحد امكان ندارد شخص وارد دو باغ شود و اينكه فرمود او ظالم به نفس خود بود به جهت آنست كه او بر دوست خود تكبّر نموده و با مستقل پنداشتن خود و اعتماد به اسباب ظاهرى به خداى واحد شرك ورزيده و اين عمل بالاترين ظلمهاست هم نسبت به خداى متعال و هم نسبت به نفس خود كه آن را به جاى قرار دادن در مسير هدايت ، در مسير شقاوت و هلاكت قرار داده است و آنگاه مىگويد : گمان نمىكنم اين باغ هرگز نابود شود ، يعنى آن را فناناپذير و دائمى دانسته و اين جريان نمايانگر حالت آدميست كه اصولا به چيزى كه آن را فانى و ناپايدار بداند دل نمىبندد ، پس هر چيز كه آدمى به آن تعلّق خاطر بيابد در واقع از آن بويى از بقاء احساس مىكند و هر قدر كه چيزى را باقى بپندارد به آن بيشتر دل مىبندد و اين امريست كه شيطان آن را در نظرش جلوهگر نموده و او را گمراه كرده كه وى از هواى نفسش پيروى مىكند و متوجّه قضاوت عقل كه اين امور را فانى مىداند نمىگردد .
( 36 )
( وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً )
: ( و گمان نمىكنم قيامت برپا شود و اگر به سوى پروردگارم بازگردانده شوم هر آينه قسم مىخورم در آنجا نيز بهتر از اين را خواهم يافت ) ، در ادامهء گفتار همان مرد صاحب باغ است كه اينبار منكر قيامت مىشود و اين طرز فكر ناشى از همان تعلّق به ماديّات است كه باعث مىگردد كه او تغيير وضع موجود و وقوع قيامت را بعيد شمرده و در آن تشكيك كند و بر همين اساس هم براى خود كرامت و استحقاقى قائل مىشود كه همه خيرات را خاصّ خود مىداند و مىگويد به فرضى هم كه قيامت واقع شود و من به سوى پروردگارم برگردانده شوم ، حتما در آنجا هم به جهت كرامت نفسانى و حرمت ذاتى كه