ندارند و آنچه براى خود كسب كردهاند جز گمراهى و ضلالت نيست .
( 39 )
( وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ )
: ( و آنان را از روز پشيمانى و حسرت بيم ده ، آن زمان كه كار بگذرد و آنها بىخبر بمانند و باور ندارند ) ، مىفرمايد : اى پيامبر ايشان را بترسان از روزى كه امر رانده شده و كار يكسره مىگردد و هلاكت دائمى آنها قطعى مىشود ، آن وقت از سعادت ابدى كه باعث روشنى چشم هر كسى است جدا شده و حسرتى مىخورند كه ابدا قابل سنجش نيست و اين به دليل آنست كه اينها در دنيا غفلت ورزيدند و راه ايمان را كه ايشان را به سر منزل سعادت مىرسانيد نپيمودند و به خداى واحد نگرويدند و او را از فرزند داشتن تنزيه نكردند ، بلكه راه مخالف آن را طى كردند و در نتيجه به هلاكت ابدى دچار شدند .
( 40 )
( إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها وَ إِلَيْنا يُرْجَعُونَ )
: ( همانا ما زمين و تمام كسانى را كه بر آن قرار دارند به ارث مىبريم و همگى به سوى ما باز مىگردند ) ، چون خداوند بعد از فناى همه اشياء باقى مىماند ، لذا همهء اهل زمين بوسيلهء مرگ دست از دنيا مىشويند و زمين تنها براى خدا مىماند و او مالك على الاطلاق آن خواهد بود و نيز هر چه آنها در دنيا به دست آوردهاند براى خدا باقى مىماند و بعد از فناى زمين هم تنها او باقى مىماند و از زمين هر چه وجود و آثار وجودى دارد ، او به ارث مىبرد و هر موجودى در نهايت بسوى او باز مىگردد و محشور مىشود و اين آيه خود حجّت ديگريست بر اينكه خدا فرزند ندارد ، و مسيح فرزند او نيست و خدايى كه وارث همه چيز است مسلّما از وجود فرزند بىنياز است ، چون كسى به فرزند احتياج دارد كه بخواهد فرزندش وارث او باشد .
[ آيهء ( 50 - 41 ) ماجراى احتجاج ابراهيم با آزر و نفى بتپرستى ]
( 41 )
( وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا )
: ( ياد كن در اين كتاب ابراهيم را كه او بسيار راستگو و پيامبر بود ) ، ( صدّيق ) صيغه مبالغه از صدق است ، يعنى شخص بسيار راستگو كه بين قول و عملش تناقضى نباشد ، و ( نبّى ) از ريشه ( نبأ ) يعنى شخصى كه بوسيلهء وحى از عالم غيب خبر دارد .
و ابراهيم به اين دو صفت آراسته بود ، چون در محيطى كه همهء مردم بتپرست بودند