فوايد علمى و دعاى عمر و جان درازى تو مشغول باشم و بر همين سخن اصرار نمود .
چون دانستم كه ما فى الضمير خود بىتكلف ميگويد هر ساله جهت اسباب معاش او هزار و دويست مثقال طلا « 1 » باملاك نشابور نوشتم و او بعد از آن معاودت نمود و تكميل فنون كرده خصوصا فن هيأت « 2 » و در آن بدرجه [ اى ] رفيع رسيد و در زمان جهاندارى سلطان ملكشاه آن مخذول يعنى حسن پيدا شد [
a
55 ] و در نيشابور نزد من آمد . آنچه در وسع محافظان عهد و وفا و مراقبان صدق و صفا باشد از اعزاز و اجلال و اكرام با او بظهور ميرسيد و يوما فيوما تلطفى مجدد و تفقدى ممهد با او واقع ميشد . روزى گفت كه اى خواجه تو از اهل تحقيق و ارباب كمالى و پيش تو محقق كه دنيا متاع قليل است ، روا باشد كه از جهت حب جاه و محبت دنيا نقض ميثاق كنى و در زمرهء
« الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ »
درآئى ؟ گفتم حاشا . گفت آرى مكارم بيغايت و الطاف بينهايت مبذول ميدارى و ليكن خود ميدانى كه معاهدهء ميان ما و شما نه اين بود . گفتم بمعاد طاعت و جاه و منصب در ميانست . بعد از آن او را بمجلس سلطان درآوردم و در محال مناسب تعريفات كردم و احوال گذشته كه ميان ما واقع بود بسلطان رسانيدم و چندان از وفور دانش و محامد سير و مراضى اخلاق او با سلطان گفتم كه بدرجهء اعتقاد و اعتماد رسيد . او نيز همچون پدر شخصى مشعبد [ و ] مزور و محيل و مدبر بود و خود را در لباس امانت و صيانت مينمود تا در اندك فرصتى در مزاج سلطان تصرف بسيار كرد و بدان رتبه رسيد كه بسى امور خطير و مهمات جليل كه براستى و ديانت متعلق بود سلطان [
b
55 ] بنابر سخن او نهاد و در امضاى آن بقول او اقتدا كرد .
غرض ازين تمهيد آنكه او را بدين درجات رسانيدم و عاقبت از قبح سريرت او مفسدهها پيدا گشته كه بشئآمت او ناموس چندين ساله نزديك بود كه هباء منثورا « 3 » گردد . چه در آخرت خبائث نفس بيكبارگى ظاهر گردانيد و آثار حسد از افعال و اقوال او به بدترين وضعى متولد شد و در اول كه نفاق ميورزيد محقر
هامش
( 1 ) - اصل : طلبد
( 2 ) - اصل : مبات
( 3 ) - اصل : منشورا