خواجه نظام الملك بسمع حسن صباح رسيد گفت قتل هذا الشيطان اول السعادة .
نقلست كه خواجه بعد از زخم كارد اين قطعه انشا فرموده به خدمت سلطان فرستاد ، قطعه :
يك چند باقبال تو اى شاه جهاندار * گرد ستم از چهرهء ايام ستردم
طغراى نكو نامى و منشور سعادت * پيش ملك العرش بتوقيع تو بردم
آمد ز قضا مدت عمرم نود و سه * اندر سفر از ضربت يك كارد بمردم
بگذاشتم آن خدمت ديرينه به فرزند * او را به خدا و به خداوند سپردم
جسد آن جناب را باصفهان نقل نموده در مدرسهء نظاميه دفن نمودند .
ذكر مجملى از احوال خواجه [
b
53 ] نظام الملك و حسن صباح
در بعضى از تواريخ به نظر رسيده كه مذكور افاض اللّه عليه در مصنفات خويش آورده كه امام موفق نيشابورى روح اللّه روحه كه از كبار علماى خراسان بود و بسيار معزز و متبرك و سن شريفش هشتاد متجاوز شده بود شهرتى تمام داشت كه هر فرزندى كه پيش او قرآن ميخواند و حديث قرائت ميكرد بدولت و اقبال ميرسيد .
بنابرين پدرم با فقيه عبد الصمد مرا از طوس بنيشابور فرستاد تا در مجلس آن بزرگوار به استفاده و تعلم مشغول گشتم و او را با من نظر عنايت و عاطفت و مرا به خدمت او الفت و مؤانست تمام پيدا شد . چنانچه چهار سال در خدمت او بسر بردم و حكيم عمر خيام و مخذول « 1 » حسن صباحدونو رسيده بودند ، در آن مجلس هم سن من [ و ] با جودت فهم و قوت طبعى در غايت كمال و با من اختلاط ميكردند و چون از مجلس امام بيرون آمدمى در مرافقت من مىآمدند و با يكديگر درس « 2 » گذشته اعاده مينموديم .
حكيم عمر نيشابورى الاصل بود و پدر حسن صباح على نام داشت . شخصى متزهد متشيد بد مذهب خبيث العقيده بود و در مملكت رى اقامت داشت و ابو مسلم رازى والى آن ولايت بصفاى سريرت و حسن عقيدت متصف بود . معادات [
a
54 ]
هامش
( 1 ) - اصل : محدول
( 2 ) - اصل : در سن