نگاه نميدارند . اگر متنبه نشوى بفرمايم تا دوات از پيش و دستار از سرت بردارند .
ايشان نزد خواجه آمده پيغام بگزاردند « 1 » . وزير در غضب رفته گفت با سلطان بگوئيد [
a
52 ] كه تو نميدانى كه در ملك شريك توام و تو به اين مرتبه بتدبير من رسيدى . بخاطر ندارى كه چون الب ارسلان كشته شد بچه كيفيت امرا و لشكريان جمع آوردم و از جيحون گذشته براى تو شهرها گشادم و ملوك اقطار جهان را مسخر گردانيدم و ترا از دست قيصر روم بچه تدبير خلاص كردم . دولت و تاج تو بدوات و دستار من منوطست ، هرگاه كه دوات من برگيرى تاج تو برگيرند .
و چون خشم خواجه تسكين يافت از گفته پشيمان شده با فرستادگان گفت كه اين كلمات از سرآزردگى خاطر گفتم . اگر خواهيد همين سخن بعرض رسانيد و الا آنچه مصلحت وقت باشد بعرض رسانيد . رسولان مراجعت نموده با سلطان گفتند كه خواجه ميگويد كه من بنده كمينهء شهريار عالميانم و فرزندان من بندهزاده ، حكم سلطان بر خون و مال من نافذ است ، هرچه فرمان شود تجاوز از آن صورت نبندد ، من با عثمان آن كنم كه موجب عبرت عالميان گردد .
سلطان اين سخن شنيده خاموش شد و چون رسولان در خفيه معروض داشتند كه جواب خواجه نه اين بود كه در انجمن بعرض پادشاه عالميان رسانيديم بلكه چنين و چنين گفت ، ازين كلمات سلطان متوحش گشته بغايت گرفته خاطر شد و رقم عزل بر صفحهء حال نظام الملك [
a
53 ] كشيده بجانب بغداد توجه نمود و خواجه از عقب سلطان روان گشت و چون به بروجرد كه از شهرهاى كوچك است رسيد باغواى تاج الملك ابو الغنائم « 2 » و اشارت حسن صباح فدائيى كه او را ابو طاهر اوانى ميگفتند در محفلى كه خواجه از بارگاه بحرم ميرفت در زىّ متصوفه پيش آمده رقعه [ اى ] بدست خواجه داد . خواجه رقعه گرفته بمطالعه مشغول شد . ابو طاهر كاردى جانگداز بر خواجه زد و بعد از سه روز خواجه رحمة اللّه [ عليه ] بجوار رحمت ايزدى رفت و اين اول خونى بود كه از فدائيان در اسلام صدور يافت . و چون خبر شهادت
هامش
( 1 ) - اصل : بگذارند
( 2 ) - اصل : ابو القيام ( تصحيح مبتنى بر راحة الصدور است )