تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
در غايت عظمت « 1 » بنهادند و مرا بنشانيدند و ساير ملوك بر يمين و يسار من بنشستند و بعدد هركس از علما و فضلا خلعتى از دار الخلافه بيرون آوردند و خلعت من مطرز بود به اين طراز كه باسم الوزير العادل العالم نظام الملك رضى امير المؤمنين و از ابتداء دولت اسلام تا الى غايت كسى را از وزرا بامير المؤمنين منسوب نگردانيده بودند . غرض از شرح اين حال آنكه [
a
51 ] چون شيطان در آن زمان در نفس [ من ] تهييج تعظيم و تكريم ميكرد و در بيوفائى و كم‌بقائى دنيا تامل مينمود و عجز و ضعف خود با وجود چنان حال مشاهده ميكردم و يقين ميدانستم كه آن مرتبه و بسان آن صد هزار بمقابل يك تب و يك صداع نميرسد و لا حول ميگفتم و چون از عتبهء خلافت باز گشتم و شب درآمد بخواب ديدم كه همان مسند بر مقامى بس رفيع بود و من بر آن نشسته همان خلعت پوشيده ، اما از تنهائى خوف و وحشتى تمام داشتم ، ناگاه شخصى بشكلى زشت و لقائى كريه پيدا شده نزديك من نشست و از رايحهء منكر او مرا بيم هلاك بود . در آن حال ديگرى به صد كراهت « 2 » و رداعت او پديد آمد و او نيز بر مسند قرار گرفت و همچنين از عقب يكديگر هريك از ديگرى قبيح‌تر مىآمدند و مىنشستند . تا جاى چنان بر من مضيق گشت كه نزديك بود كه از مسند نگونسار گردم و از روايح ناخوش ايشان روح از بدن من مفارقت كند . از غايت اضطراب بيدار گشتم و خداى عز و جل را شكر گفتم و تصدقها نمودم و اين حال بهيچكس نگفتم و شب ديگر بعينه همان واقعه پيش آمد و ازين نوبت چنان مضطرب شدم كه لرزه بر اعضاى من افتاد به حدى [
b
51 ] كه اگر بيدارم نميكردند محل آن بود كه ديگر بيدار نشوم . القصه شب سوم از بيم و هراس بخواب نميرفتم تا آخر شب خوابم برد . باز همان جمع را ديدم آمدند و نشستند و نزديك به آن رسيد كه نفسم منقطع گردد . ناگاه طايفه‌اى نورانى خوشبوى روحانى پيدا شدند و چون يك كس از آن جماعت آمدى و بر من سلام كردى و بنشستى يك تن از آن زمرهء
هامش
( 1 ) - اصل : عضمت ( 2 ) - اصل : كرامت
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 65 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى