برآمده شرط احتياط بجا مىآورد . چون بحس او را ظاهر شد كه كسى در آن مسجد نيست پيش محراب آمده بوريا را برداشت و زمين را بكاويد ، كوزهء پر زر مسكوك بيرون آورد و زرها فرو ريخت و لحظهاى به آن بازى كرده درمى چند به آن منضم « 1 » گردانيد و همه را در كوزه كرده بار ديگر بخاكش سپرد . و چون نابينا بيرون رفت خواجه بفراغ بال بىمذلت قرض آن زر را برداشته اسباب سفر از آن مهيا ساخت و در خدمت سلطان روان شد و باندك روزگار [
b
49 ] مهمش روى در ترقى نهاده مرتبهء وزارت يافت .
اتفاقا روزى خواجه با كوكبهاى عظيم در بازار ميرفت نظرش به آن نابينا افتاده او را بشناخت و با يكى از ملازمان گفت كه اين پير را بوثاق من رسان تا من از ديوان باز آيم . چون خواجه مراجعت نمود نابينا را طلب داشته در پيش خود نشانيد و آهسته در گوش او گفت آن كوزه كه در محراب مسجد مدفون ميساختى و گم شده بود يافتى ؟ نابينا دست دراز كرده دامن خواجه را بگرفت و گفت حالا يافتم .
خواجه فرمود اين چه سخن است ؟ نابينا گفت تا آن زر ضايع شده بود با هيچكس نگفتم كه مرا مصيبت چنين پيش آمده و اكنون كه از خواجه شنيدم دانستم صورت حال چيست . خواجه در خنده افتاد . فرمود تا ضعف آن زر بنابينا دادند و قريهاى معمور از متملكات خود به او بخشيد .
در بعضى از كتب تواريخ مسطور است كه خواجه نظام الملك دختر ابو القاسم رضوان كه يكى از اعيان دار الاسلام بغداد بود به جهت پسر خود مؤيد الدوله خطبه كرد و در آن زمان كه در بلخ اقامت داشت مؤيد الدوله را به آن ولايت فرستاد كه او ببغداد رود و امر مصاهرت باتمام رساند . چون مؤيد الدوله بمجلس پدر رسيد خواجه به او گفت كه بايد متوجه بغداد [
a
49 ] شوى كه دير است كه چشم انتظار در راه دارند . آنگاه خواجه رقت بسيار فرموده سر راه وداع كرد . و مؤيد الدوله كه بجمال ظاهرى و كمال باطنى آراسته بود به عزيمت سفر بغداد بيرون آمد .
خواجه ديگر بار بگريست و با حاضران گفت كه بذات پاك خداى عالميان كه
هامش
( 1 ) - : منظم