عيش بقالان خوشتر است از زندگانى ارباب اختيار و فرمان ، زيرا كه بقال صباح بدكان آيد و بعد از بيع و شرى شبانگاه به خانه رود و رزقى كه پروردگار به او كرامت كرده باشد بااهل و عيال به كار برد و اولاد او هر روز پيش او مجتمع گردند تا بديدار او مستأنس شوند و بخرمى و مسرت روزگار ميگذرانند و من با اينهمه مكنت و شوكت اين فرزند را كه به بيست سالگى رسيده است چند بار معدود بيش او را نديدهام و عمر عزيز من در تحمل اسفار و ارتكاب اخطار ميگذرد و شب و روز اوقات شريف مستغرق تنظيم مصالح سلطان و طبقات حشم و خدم اوست و با اين هم كاشكى از شرّ دشمنان و حاسدان ايمن باشم و چون مجموع ازمنهء عمر بدين و تيرهگذران باشد از حيات چه لذت توان يافت و از زندگانى چه تمتع توان گرفت و بعبادت خالق بىهمتا كه ما را از براى آن آفريده است و بدان مأمور گردانيده چگونه توان پرداخت ؟ خواجه چندان ازين نمط سخن گفت كه حاضران مجلس بگريه افتادند و بر طينت پاك و صفاى عقيدت او گواهى دادند .
شخصى حكايت كرد كه من در مجلس خواجه نظام الملك بودم كه نامه [ اى ] از عراق عجم به او رسيد ، مضمون آنكه اسپان عربى خواجه در ميان دو كوه چرا ميكردند و در اثناء اين حال طيور بزرگ مثل عقاب و غير آن بين الجبلين در پرواز آمد و افراس [ از ] آواز بال مرغان رميدن گرفته در مضيقى عظيم افتادند و آن مضيق در محلى رفيع كه آبى بزرگ در پايانش ميرفت واقع بود . اسپان بتقادم يكديگر از آن بالا بشيب افتادند و بعضى از اسپان را آب برد و برخى را دست و پا درهم شكست و عدد اسپان كه ضايع شده بپانصد ميرسد . چون خواجه نامه را بخواند زمانى خاموش شد و بعد از آن بگريست گريستنى صعب ، بمثابتى حاضران در تعجب افتادند كه وزيرى كه مشرق و مغرب عالم در تحت تصرف و فرمان اوست و به اين قدر زيان كه به او رسيد چندان قلق و اضطراب مىكند آن جماعت زبان بتسليه و تسكين او گشاده خواجه سر برآورد و فرمود كه گريهء من بواسطهء تلف اسپان نيست ، اگر صد چندان در معرض تضييع افتد محل آن ندارد كه بسبب آن اندوهى بخاطر
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: ايرج افشار
ص٦٣