است و خواجه اگرچه وزير است اما در حقيقت اجيرست كه سلطان او را باجرت تمام گرفته است تا در دنيا و آخرت نيابت او كند ، درين جهان بتنظيم بلاد و عباد پردازد و در آن جهان از جانب او جواب گويد . زيرا كه حق سبحانه ملكشاه را در قيامت پيش خود برپا دارد و به او خطاب كند كه سلطنت روى زمين به تو ارزانى داشتم و مهمات خلايق به تو حواله نمودم ، با بندگان من چگونه معاش كردى ؟ او گويد الهى تو ميدانى كه از براى تدبير كار [
a
46 ] ايشان پيرى مدبر عاقل اختيار كردم و ممالك خود را به او سپردم تا به اقامت عدل و انصاف اشتغال نمايد و او را صاحب سيف و قلم گردانيدم تا بقلم حكم كند و بشمشير تأديب مجرمان فرمايد . اينك در حضرت تو ايستاده است ، از وى بپرس كه زندگانى وى با برايا و رعايا بر چهسان بوده است . اكنون قدوهء انام و صدر اسلام بينديشد كه در آن وقت كدام جواب مناسبتر آيد ، آنكه گويد كه چون حكومت مملكت به من مفوض شد در خانه بگشادم و حجاب از ميان برداشتم ، يا آنكه گويد كه بر ابواب [ بواب ] گماشتم و بواب و حجاب را گفتم كه زوار و سؤال [ كنندگان ] را به من و مجلس من راه ندهند و قاصد و وافد را باز گردانند و مأمول اميدواران بحرمان مبدل سازند .
و كسرى انوشيروان كه از جملهء آتش پرستان بود در به روى متظلمان گشاده دربانان را از در قصر بيرون كرد تا به حدى كه رسول ملك روم با او گفت كه پادشاه جهان پناه راه دشمنان بر خود باز كرده و از اعدا احتراز نميكند . كسرى جواب داد كه حصن من عدل است و خداوند جل ذكره اين منصب خطير جهت آن به من داده تا حاجات محتاجان برآورم و بفرياد مظلومان رسم ، پس اگر در فراز نكنم و رو بخلق ننمايم داد مظلومان چگونه دهم ؟
يكى از سلاطين هندوستان [
b
46 ] كه در زمرهء بتپرستان انتظام داشتى بهر دو گوش كر شده اندوهى عظيم بر وى مستولى گشت و برين معنى او را تسلى دادند . پادشاه گفت كه من از بطلان قوت سامعه اندوهناك نيستم بلكه حزن من جهت آنست كه سخن مظلومان استماع نتوانم كرد و به حال ارباب احتياج كما ينبغى نتوانم پرداخت . آنگاه پادشاه هندوستان فرمان داد تا هرگاه [ كسى را ] حاجتى و تظلمى باشد