ترتيب يافته و در آخر ايام المعتصم باللّه آن مدرسه خراب شد و عوام آلات و ادوات آن را بنفس شهر نقل كردند .
شخصى از فضلا گويد كه در زمانى كه سلطان ملكشاه در بغداد بود بر خواجه نظام الملك انديشهء زيارت بيت اللّه استيلا يافته از سلطان دستورى خواست و سلطان رخصت فرموده خواجه حكم كرد تا احمال « 1 » و اثقال او را بجانب غربى بغداد كشيدند . و آن موضع روزى چند مضرب خيام خواجهء با احتشام گشت .
من نوبتى به خدمت او شتافته چون نزديك بخيمهء خواجه رسيدم چشم من بر شخصى افتاد كه سيماى صلاح داشت . آن شخص رقعه به من داد كه اين امانتيست از وزير نزد من ، لطف فرماى و باورسان من . آن كاغذ پاره از وى گرفته بخيمه درآمدم و ناخوانده [
b
44 ] بدست خواجه دادم و كيفيت حال معروض داشتم . خواجه بعد از مطالعهء رقعه در گريه افتاد و گريستن او بمثابهاى رسيد كه من از كار خود پشيمان گشته با خود گفتم اى كاش من اين رقعه به او ندادمى . چون از گريه فارغ شد گفت صاحب اين كاغذ را نزد من بيار . من از خيمه بيرون آمدم و هرچند تفحص كردم آن جوان را نديدم ، بالضروره بازگشتم و از فقدان درويش خبر دادم .
خواجه رقعه پيش من انداخت و در آنجا نوشته بود كه دوش حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله را بخواب ديدم ، فرمود كه نزد حسن برو و به او بگو كه حج تو اينجاست ، به مكه چرا ميروى ؟ نه من ترا گفتهام كه بر درگاه اين ترك ملازم باش و مطالب ارباب حاجات را به انجاح و اسعاف مقرون گردان و بفرياد درماندگان برس ، كما قوله المولوى ، بيت :
دل بدست آور كه حج اكبر است * از هزاران كعبه يك دل بهتر است
و خواجه فسخ عزيمت كرده با من گفت كه هرگاه صاحب رؤياى صادقه را ببينى بايد كه او را به من رسانى و بعد از مدتى او را ديدم و گفتم كه وزير مشتاق لقاى تست ، اگر رنجه شوى غايت لطف باشد . جواب گفت كه از وزير امانتى نزد من
هامش
( 1 ) - اصل : احتمال