درس و اكتساب فضايل مصروف ميداشت و در جميع فنون كمالات سرآمد امثال و اقران گرديده قصب السبق از همه ربود . بعد از تكميل كمالات نفسانى غربت اختيار نموده با نويسندگان و عملهء ديوان و ارباب قلم آميزش نمود و در آن فن مهارت پيدا كرد و در مبدأ حال چندگاهى با ابن شاذان « 1 » عميد بلخ بسر ميبرد و بكتابت او اشتغال مينمود و عميد هر وقت كه گمان ميبرد كه خواجه را چيزى از متاع دنيا حاصل شده به او ميگفت كه اى حسن فربه شده و هرچه داشتى بستدى .
و چون اين حركت ناپسنديده كه شيوهء لئيمان و خسيسان است چند نوبت از ابن شاذان تكرار يافت نظام الملك را دل از ملازمت [
a
42 ] او سرد « 2 » شده و از خدمت او ملول گشته بمرو گريخت و بوسايل بعز بساط بوسى جقرىبك فايز گرديده شمهاى از احوال خويش معروض داشت و جقرىبك را سخن گفتن خواجه دلپذير افتاده بنور فراست كه ارباب دولت و ملوك پاك اعتقاد را مىباشد امارات اقبال در ناصيهء او مشاهده نموده او را به خدمت الب ارسلان فرستاده پيغام داد كه بايد كه اين شخص كاتب و مشير و مدبر امور تو باشد . و در اين اثنا عرضه داشتى از ابن شاذان بمرو رسيد ، مضمون آنكه در اين ولا نويسندهء بلخ گريخته است و به خدمت توسل جسته مهمات اين ولايت معطل مانده و اگر رأى عالى اقتضا فرمايد او را باز گردانند . جقرىبك دست رد بر سينهء ملتمس عميد نهاد و گفت نظام الملك پيش الب ارسلان مىباشد ، ازو طلب بايد داشت و قاصد عميد بىنيل مقصود بازگشت . چون نوبت جهانبانى با لب ارسلان رسيد زمام انتظام امور عالميان بر كف كفايت خواجه نهاده او را بر مسند وزارت متمكن گردانيد .
خواجه نوشيروان خالد رحمه اللّه در كتاب نفثة المصدور « 3 » آورده است كه من از لفظ مبارك خواجه نظام الملك شنيدم كه فرمود كه در بدايت حال موكلان مرا بنابر امرى كه تفصيل آن زياده [
b
42 ] فايده نيست از جاى بجاى مىبردند و من بر اسپى بدرو سوار بودم و از غايت پريشانى و بيسامانى كه روز روشن در چشم
هامش
( 1 ) - اصل : ابن شادان
( 2 ) - اصل : سزد
( 3 ) - اصل : تقية الصدور