شب تاريك مينمود با كمال حزن و اندوه با ايشان قطع مسافت ميكردم كه ناگاه در آن بيابان سوارى پيش آمد كه نه من و نه موكلان من او را ميشناختند . آنشخص بر اسپى فربه راهوار نشسته با من گفت اى فلان ميخواهى كه اسپ خود را با اسپ تو بدل كنم ؟ گفتم اى جوان چه محل تمسخر و استهزا است ؟ گفت و اللّه كه هزل نميكنم و بر فور پياده شده و زين را تبديل نموده و مرا بر اسپ خودش سوار گردانيده خود بر اسپ من سوار شده از ما درگذشت ، درين صورت هم من و هم موكلان من متعجب شديم و من ازينحال فال نيك گرفتم . سى سال در جهان حكومت كردم و پيوسته چشم ميداشتم كه آن جوان را كه اين نوع مكرمت نسبت با من بجا آورده ببينم و عذرخواهى نمايم . اما هرگز چشم من بر وى نيفتاد ، دانستم كه آن مرد از رجال الغيب بوده .
و سديد الدين محمّد بخارى رحمة اللّه عليه آورده كه خواجه نظام الملك در هرات و بغداد و بصره و اصفهان و عراق و بلاد روم بقاع الخير طرح انداخته به اتمام رسانيد » از آن جمله در بغداد مدرسهاى ساخت كه آن را نظاميه ميگفتند و آن [
a
43 ] مدرسهاى بود بغايت متبرك كه هيچكس از طلبه در آنجا تعلم و تلمذ ننمود كه از فنون علوم بهرهور نگشت . و بسيارى از فحول علما در آن مدرسه ساكن شده درس گفتهاند ، مثل امام [ ابو ] اسحق شيرازى و حجة الاسلام امام غزالى رحمة اللّه [ عليهما ] .
نقلست كه چون خواجه از عمارت مدرسهء نظاميه فراغت يافت خازنى دار الكتب را بشيخ ابو زكريا « 1 » خطيب تبريزى داد و هر شب شراب خوردى و شاهد آوردى . بوّاب مدرسه نوبتى شمهاى ازين قضيه بعرض خواجه رسانيدند . خواجه در جواب فرمود كه هرگز اين معنى باور نكنم اگرچه به چشم خود ببينم ، اما خللى بخاطر شريفش راه يافته شبى از شبها متنكروار « 2 » بمدرسه رفت و بر بام كتابخانه « 3 » بالا رفته از روزن احتياط كرده و آنچه بواب گفته بود به عين يقين پيوست . خواجه آن شب هيچ نگفته به منزل خويش شتافت و نقيب را طلب داشته وظيفهء
هامش
( 1 ) - اصل : ذكريا
( 2 ) - اصل : متفكروار
( 3 ) - اصل : كتابخانهها