شعر :
دنيا بنزد اهل خرد بس محقر است * با آفتاب قدر تو از ذره كمتر است
اما از وطن ناگرير است ، كه تا در قيد حيات باشيم « 1 » در محلى اقامت نموده عبادت پروردگار گزاريم « 2 » . اگر ولايت يزد كه محقرترين ولايات است به اقطاع من شفقت فرمايند تا در آن ملك بعبادت پروردگار مشغول باشم از الطاف سلطان بعيد نخواهد بود ، باقى حكم سلطان [ راست ] .
[
a
34 ] چون نامه به خدمت سلطان ملكشاه رسيد برو آفرين كرد و دختر عم خود سليمانشاه ارسلان خاتون نام را نامزد سلطان علاء الدوله كرده با خدم و تحف بيشمار به اصفهان نزد سلطان علاء الدوله فرستاد و پيغام داد كه يزد دار العبادهء آن جناب است و به اقطاع ابدى آن عزيز شفقت و مرحمت فرموده ارزانى داشتيم ، بايد كه به آن جانب توجه فرموده بعبادت احد لم يزل قيام نمايد . سلطان علاء الدوله در سنهء اربع و خمسمائة با حرم و خدم و خزينه و لشكر به دار العبادهء يزد آمده بعبادت و عمارت مشغول شد و در آنوقت يزد به دار العباده موسوم گشت .
چون فصلى از آمدن جلال الدين ملكشاه به عراق ، و اصفهان را دار السلطنه ساختن بتقريبى ذكر يافت لازم نمود كه مجملى از احوال آن پادشاه عاليمقدار و خواجه نظام الملك درين اوراق ثبت يافته بعد از آن كميت خوشخرام قلم بذكر احوال سلطان علاء الدوله و فرزندان و آمدن آن سعادتمند بدار العبادهء يزد پردازد .
هامش
( 1 ) - اصل : حيوة
( 2 ) - اصل : گذاريم