بلاد خراسان بحيطهء ضبط درآورده بود [ چون ] خبر وفات فخر الدوله شنيد و برو معلوم شد كه از فخر الدوله فرزندى كه او را مجد الدوله ميگويند مانده و بواسطهء صغر سن از عهدهء سلطنت ايران بيرون نميتواند آمد طمع در مملكت عراق كرده عنان عزيمت بجانب عراق منعطف گردانيد و ايلچى نزد زوجهء فخر الدوله كه والدهء مجد الدوله بود و ملكه تركان نام داشت ارسال داشت و خزاين فخر الدوله را طلب نمود . ملكه تركان كه عورت عاقله بود در جواب سلطان نوشت كه آن روز كه فخر الدوله در قيد حيات « 1 » بود مرا از سلطان خوف و هراس در دل بود ، امروز كه او ازين جهان سفر كرده مرا از سلطان هيچ دغدغه [
b
32 ] در خاطر نيست ، بنابر آنكه سلطان پادشاه عادل ديندار و شهريار متدين معدلت شعار است مآل انديش گشته اين جهات را ملاحظه خواهند فرمود . اول آنكه خزاينكه از فخر الدوله مانده مال يتيم است و بىدغدغه سلطان تصرف بمال يتيم نخواهند كرد ، ديگر آنكه عراق و فارس و اهواز از فخر الدوله به ارث به فرزند او رسيده و فرزند طفل و يتيم است و ملك يتيم را بتغلب متصرف شدن شيوهء شهرياران عدالت آئين نباشد ، ديگر آنكه فخر الدوله تنها از ميان رفته ملك و خزاين و لشكر باقيست و آلات حرب مهيا است . چون سلطان متوجه اين طرف شود ما را بضرورت حرب بايد كرد و از دو بيرون نباشد : اگر سلطان غالب آمد زهى بدنامى كه با بيوه زنى برابرى كرده باشد ، و اگر برعكس صورت يافته شكست بر لشكر سلطان افتد تا دامن آخر الزمان اين ننگ در دودمان سلطان بماند كه پادشاهى ذيشان با بيوهزنى مقاومت نتوانست نمود و بهزيمت رفت . اكنون اختيار با سلطان است .
چون سلطان محمود اين مكتوب برخواند انگشت تعجب بدندان گرفت ، بيت :
بدل گفت كين كاردان گر زن است * بفرهنگ مردى دلش روشن است
[ a 33 ] زنى كين چنين كردنيها كند * فرشته برو آفرينها كند
هامش
( 1 ) - اصل : حيوة