كرده سلطان متوجه جنگ او شده ، درين اثنا روزى باندك مردمى از خدمه و ملازمان به شكار رفته ناگاه بدست روميان افتاد . سلطان با غلامان و ملازمان خود گفت مرا تواضع مكنيد و يكى از خود [
a
36 ] شماريد كه اگر روميان دانند كه من كيستم زنده نگذارند . چون خواجه نظام الملك ازين معنى آگاه گشته هنگام شب غلامى چند به منزل سلطان فرود آورد و آوازه در انداخت كه سلطان نزول فرموده و شبگير به رسم رسالت نزد قيصر رفت قيصر ازو صلح طلبيد و نظام الملك بمصالحه راضى شد . قيصر گفت جمعى از لشكريان شما بدست مردم گرفتار شدهاند .
نظام الملك گفت كه مگر مجهولى چند باشند ، چه در اردوى ما را ازين خبرى نبود .
قيصر ايشان را به خواجه سپرد ، خواجه سلطان و غلامان را در مجلس قيصر سخنان درشت گفته روان شد . چون از اردوى قيصر بيرون آمد خود را از اسپ درانداخت و ركاب سلطان ببوسيد و عذرخواهى نموده گفت اگر تندى نميكردم خلاصى روى نمينمود . سلطان او را نوازش نموده منتها داشت و سلطان بلشكر خود رسيده با قيصر جنگ كرده و غالب گشته قيصر را پيش سلطان آوردند . قيصر پادشاه را شناخته گفت اگر پادشاهى ببخش و اگر بازرگانى به فروش و اگر قصابى بكش . سلطان گفت پادشاهم ، نه بازرگان و نه قصاب . آنگاه او را امان داده گفت به جهت آن با تو جنگ كردم كه قوت و قدرت من و عجز خويش مشاهده [
b
36 ] كنى و به مجرد گرفتارى من مغرور نگردى ، و او را بملك روم فرستاد و به انواع عواطف و عوارف پادشاهانهاش اختصاص داد . و قيصر بعد از چندگاه درگذشته ، سلطان بعد از فوت او آن مرز و بوم بسليمان بن قتلمش بن اسرائيل بن سلجوق ارزانى داشت و تا زمان غازان خان حكومت آن مملكت تعلق به اولاد و احفاد او ميداشت و حكومت شام را به برادر خود تفويض فرمود و او آن ولايت را بحيطهء ضبط درآورده به اعراب و روميان و اهل فرنگ دستبردها نمود و شهرهاى صور را محصور گردانيد . چون استخلاص نزديك شد والى صور شرابدارش را بفريفت تا او را زهر داد . طبيبى حاذق در خدمتش بود . اين معنى را دريافته بمداوا مشغول شد و امر كرد كه شكم الاغى را