بجز رسم جفا او را هنر نيست * ز آيين وفا او را خبر نيست
گفتار در بيان توجه شاهزاده پير بوداق بدار العبادهء يزد
چون بمقتضاى حكمت بالغهء ربوبيت ساكنان ولايت يزد چندگاه در محنت قحط و غلا و و با گذرانيدند بميامن لطف الهى زمان ابتلا انتها يافت ، در اول فصل بهار سنهء تسع و خمسين و ثمانمائه كه نسيم اعتدال آثار از شكفتن رياحين [
a
148 ] و ازهار ساحت عالم خاك را رشك مرغزار « 1 » افلاك ساخت و خسرو ثوابت و سيار در بيت الشرف خويش بر سرير سرفرازى نشسته رايت عشرت و كامرانى برافراخت خلف دودمان جهانشاه شاهزاده عالم پناه مرزا پير بوداق بر ابرش گردون خرام نشسته روى توجه بصوب يزد آورد .
شعر
روان گشت شهزادهء ماه چهر * چو خورشيد بر اوج چارم سپهر
ملك گفت در موكبش دور باش * ز گرد سپاهش فلك عطر پاش
بهر بيابان كه آن خورشيد [ خو ] بان عبور نمود از يمن مقدم ظفر قرينش سبزهء نشاط از مسام زمين بردميد و بر هر صحرا كه ماهچهء لواى جهان آرايش پرتو انداخت بجاى خس و خاشاك لاله و ريحان رسته مشام زمان معطر گرديد .
بيت
بهر جا چو باد بهارى گذشت * بسان فضاى فلك سبز گشت
بهر سرزمين كرد يك دم مقام * شد از مقدمش رشك دار السلام
چون موكب عالى شاهزاده بحدود يزد رسيد سادات و قضات و اكابر و اهالى بلوازم نثار و نياز پرداختند و از « باغ ساباط » تا قلعهء مباركه پاىانداز گسترده آن مسافت را رشك نگارخانهء چين ساختند . حضرت شاهزاده در مستقر حشمت و اقبال نزول اجلال فرموده هريك از امراء عظام كه در ملازمت ركاب ميمنت [
b
148 ] انجام
هامش
( 1 ) - اصل : مرغذار