برنا و پير ازدژه « 1 » چرخ اثير ميگذشت . طاير وهم در طلب طعمه هرچند بلند مىپريد در غير سنبله دانه نمىديد ، و بريد خيال چندانكه آهو مثال در گرد دشت و صحرا ميدويد بجز سبزهء خط جوانان از سبزى خبرى نمىشنيد . از نان جو و گندم هيچكس از طبقات مردم نشان نميداد و به خوردن گوشت سگ و گربه هركس را ميسر ميشد دهان ميگشاد .
بعضى از اهل تنعم انبان پوسيده را جوشانيده مىنوشيدند و زمره [ اى ] به مغز سيه « 2 » دانه و نان ارزن و ذرت اوقات ميگذرانيدند . اكثر درويشان و محتاجان اين اغذيهء لطيفه را نيز بگدائى [ نمىيافتند ] .
هر روز جمعى كثير در سواد يزد فوت شده بعالم عدم مىشتافتند . گدايان را از فقدان قوت قوّت مفقود گشته از پاى درمىافتادند ، و توانگران را از گرانى مطعومات وجه معاش باتمام رسيده در مقام گدائى مى [
b
147 ] ايستادند .
مثنوى
فشرد آنچنان قحط پاى ثبات * كه ناياب شد نان چو آب حيات
دو صد منزل از ديگ شد آش دور * فراموش شد نام نان بر تنور
ز قحط آتش ديگدانها بمرد * چه قحطى كه آتش از آن جان نبرد
القصه خلقى كثير از گرسنگى هلاك گرديدند و رنود و اوباش از گوشت بنى نوع تغذى نموده در كوچههاى خلوت كمين ميكردند و چون بيچاره [ اى ] تنها بدانجا ميرسيد بيكبار درو آويخته در خانه يا ويرانه ميكشدند و بقتل رسانيده و جوشانيدهء روغنش را ذخيره « 3 » مىساختند و گوشت را خورده رايت عشرت مىافراختند .
و به جهت امتداد بلاى قحط و غلا ويرانى يزد و توابع و مضافات به آن مرتبه انجاميد كه در اكثر اسواق و محلات اجساد اموات افتاده بود و فقرا و مساكين را توفيق تجهيز و تكفين اولاد و اقربا مساعدت نمىنمود .
شعر
فغان از جور گردون ستمكار * كه جز آزار مردم نيستش كار
هامش
( 1 ) كذا در اصل ، شايد : ذروه
( 2 ) - اصل : سه
( 3 ) - اصل : زخيره