تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
به ركن الدين صاين اشتهار داشت در خدمت امير محمّد ديگرى حاضر نبود . شاه محمود با ملازمان خاصهء خود بر در دولتخانه « 1 » بنشست ، و شاه شجاع با جمعى از دليران در پاى نردبان با شمشيرهاى كشيده بايستاد . و يكى از امرا كه او را مسافر ايوداجى ميگفتند با شش نفر از دليران به بالاخانه فرستاد . امير محمّد از ايشان پرسيد كه حال چيست ؟ جواب دادند كه شاه شجاع خرجى ندارد . جناب مبارزى در غضب شده دست دراز كرد تا شمشير بردارد . مسافر خود را بر بالاى او افكند . جناب مبارزى از زير او برجست و بجنگ مشت مشغول گشت . در آن اثنا شادى بيك پايهاى امير محمّد را كشيده بر روى در افتاد و هر هفت نفر [
b
87 ] باتفاق شير بيشهء مردى را بسته در خانه مضبوط ساختند . و چون اين فتنه برخاست « 2 » مولانا ركن الدين خود را از آن بالاخانه بيرون انداخته زبان بسفاهت و دشنام بگشاد و از نزد شاه شجاع بگذشت و از غايت خوف و حيرت شاه را نشناخته همچنان ناسزا ميگفت . شاه شجاع شمشيرى بر شكمش زد . خدمت مولوى از پا درآمده احشا و امعاى وى ظاهر گشت . آنگاه شاه را شناخته گفت اى شاهزاده از براى خدا ترحمى فرماى . شاه شجاع در خنده افتاده گفت حضرت مولوى معذور فرماى كه اين امر نادانسته واقع شد . و بموجب فرمان جراحان زخم او را دوخته بمعالجه مشغول گشتند و در اندك زمانى صحت يافته ملازمت شاه شجاع را اختيار كرد . بعد از دوازده سال كه شاه شجاع از شيراز متوجه يزد بود و در ابرقوه نزول فرموده بود با مولانا آغاز مطايبه كرده كيفيت آن واقعه را بيادش آورد و پرسيد كه چند سال ديگر ميخواهى كه زنده باشى ؟ مولانا گفت ده سال ديگر . همان ساعت مزاجش متغير گشته از خرگاه بيرون رفت و چون بخيمهء خود رسيد جان بقابض ارواح سپرد . فى الجمله چون شب شد ملازمان شاه شجاع و شاه محمود و شاه سلطان يراق‌پوشيده جناب مبارزى را بقلعهء طبرك بردند . و شب جمعه نوزدهم رمضان [
a
88 ] المبارك سنهء ستين و سبعمائه شاه سلطان بموجب اشارهء شاه شجاع
هامش
( 1 ) - اصل : دولتخوانه ( 2 ) - اصل : خواست