بىمروت [
a
85 ] نسيم لطف دوستنواز را به قهر دشمنگداز تبديل خواهد كرد .
القصه جمعى پى به منزل مولانا اصيل برده آن جناب را مقيد ساخته ازو هم [ ] « 1 » اصفهانيان در صندوقى كرده به خدمت شاه سلطان رسانيدند و بعد از چند روز آن خسرو بىسامان را باتفاق يكى از امرا روانهء دار الملك به خدمت جناب مبارزى فرستاد و در روز پنجشنبه اواخر جمادى الآخر [ هء ] سنهء ثمان و خمسين و سبعمائه موكلان شيخ ابو اسحق را داخل شيراز نمودند . اتفاق جناب مبارزى با سادات عظام و قضاة اسلام و علماى انام در آن مقام [ بود ] كه شيخ ابو اسحق را در آن مجمع نمودند جناب مبارزى از وى پرسيد كه امير حاج ضراب را تو كشتى ؟
امير شيخ در جواب گفت كه بلى بموجب فرمودهء ما او را بقتل رسانيدند .
جناب مبارزى حكم بقصاص كرده كه آن پادشاه عاليجاه [ را ] به اولاد امير حاج سپردند و پسر خود امير حاج در همان ساعت نائرهء زندگانى او را بضرب شمشير آبدار منطفى گردانيد و آب حياتش را بر خاك ادبار ريخت . آرى سرپنجهء تقدير بدست تدبير نتوان تافت و از قضاى « 2 » نازل به هيچ وجه نجات نتوان يافت . اين دو رباعى زادهء طبع امير شيخ ابو اسحق است كه در وقت قتل در سلك نظم كشيده ، رباعى :
افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند
دردا [ b 85 ] و دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند
رباعى
با چرخ ستيزهكار مستيز و برو * با گردش دهر در مياويز و برو
يك كاسهء زهر است كه مرگش خوانند * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو
مولانا عبيد زاكانى اين قطعه در مرثيهء امير شيخ ابو اسحق در رشتهء نظم كشيده ،
قطعه
سلطان تاجبخش جهاندار امير شيخ * كاوازهء سخاوت و جودش جهان گرفت
شاهى چو كيقباد [ و ] چو افراسياب گرد * كشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
در عيش ساز و عادت خسرو بنا نهاد * در عدل رسم و شيوهء نوشيروان گرفت
هامش
( 1 ) - جاى يك كلمه در اصل سفيد مانده است
( 2 ) - اصل : فضاى