آمد ، واخى جوق با سى هزار دلير نامدار باستقبال آن جناب در حركت آمده با يكديگر دست در كمر شدند و حربى در غايت صعوبت روى داده نسيم فتح و فيروزى بر پرچم علم جناب مبارزى وزيده در تبريز نزول اجلال فرمود .
بعد از دو ماه خبر رسيد كه سلطان اويس ايلكانى عازم آذربايجان است و بنابر آنكه در ايامى كه جناب مبارزى حصار قلعهء [ ] را تعمير ميكرد حضرت سلطان الاوليا سلطان حاجى محمود شاه در آنجا حاضر گرديده فرمود كه چه كار ميكنى ؟ امير محمّد عرض نمود كه خانهء خود محكم ميكنم ، آن حضرت فرمود كه چون وقت رسد جوان ترك ترا بگيرد و روى بشاه شجاع كرد ، جناب امير محمّد ما صدق اين مفهوم سلطان اويس را ميدانست و گمان نميبرد كه آن جوان شاه شجاع خواهد بود .
بالجمله جناب مبارزى متوجه اصفهان شده در اثناء راه فرزندان را بيشتر از پيشتر رنجانيده بكشتن و ميل كشيدن تهديد ميكرد . شاه شجاع و شاه محمود ازين سخنان رنجيده ، خاطر بر گرفتن پدر قرار داده شمهاى ازين معنى با شاه سلطان در ميان نهادند . [ شاه ] سلطان بغايت از حال كوفته خاطر بود ، اين معنى را فتورى عظيم دانسته محرك گرديد و باهم عهد بستند كه چون به اصفهان رسند خاطر خود را از مهم جناب مبارزى فارغ سازند . بعد از [
a
87 ] وصول به آن بلده شبى شاه سلطان پياده به منزل شاه شجاع آمده رخصت فرار طلبيد . شاهزاده سبب پرسيد . جواب داد كه چنين شنيدهام كه امير محمّد از عهد و ميثاق ما خبر يافته ، اگر اين سخن واقع است فردا همه كشته ميشويم . شاه شجاع در تسكين او كوشيده مقرر فرمود كه صباح خاطر از مهم پدر فارغ گردانند .
روز ديگر شاه شجاع و شاه محمود و شاه سلطان باتفاق جمعى از امرا و لشكريان بدر دولتخانهء « 1 » امير محمّد رفتند و آن جناب در آنوقت در بالاخانه بود و بتلاوت كلام اللّه اشتغال مينمود ، و به غير از مولانا ركن الدين كه در ميان شعرا
هامش
( 1 ) - اصل : دولتخوانه