روانهء ميبد گردانيد و چون آن دو سردار به ظاهر آن حصن آسمان كردار رسيده لوازم محاربه و محاصره بتقديم رسانيدند شاه مظفر با معدودى از دليران غضنفر اثر از دروازه بيرون تاخت و در حملهء اول هفتاد نفر از نامداران لشكر مخالف را اسير گردانيد و جمعى كثير را شربت مرگ چشانيد .
امير شيخ ابو اسحق بعد از استماع اين اخبار با بيست هزار سوار به ظاهر آن قلعهء استوار شتافت و نيران جنگ و حرب التهاب يافته چند روز از جانبين غايت كشش و كوشش بتقديم رسانيدند . امير شيخ ابو اسحق از امتداد ايام محاصره ملول شده دانست كه مشاهدهء پيكر فتح و ظفر ميسر نيست . لابد ايلچى به شهر فرستاده سخنان صلحآميز پيغام داد و بنابر آنكه شاه مظفر از جانب پدر بزرگوار اجازت مصالحه نيافته بود آن ملتمس را بسمع اجابت نشنود . آخر الامر امير شيخ ابو اسحق بنفس خويش وحيدا بدر قلعه رفته از اسپ پياده شده گفت ، نظم :
بيا كه نوبت صلح است و دوستى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم « 1 » از آنچه رفت حكايت
شاه مظفر [
a
81 ] تنها از حصار بيرون آمده آن دو سردار يكديگر را در كنار گرفتند و بعد از مصالحه هريك به منزل خود بازگشته امير شيخ عنان عزيمت بجانب شيراز تافت و رسولان چربزبان بآستان اقبال آشيان جناب مبارزى فرستاده زبان باعتذار و استغفار بگشادند و امير مبارز الدين محمّد رقم عفو بر جرايد جرايم او كشيده طريق اختلاط و انبساط مسلوك فرمود .
بعد از اندك روزى امير شيخ ابو اسحق بانهدام مبانى عهد و پيمان اقدام نموده در سنهء احدى و خمسين و سبعمائه با جمعى كثير از اهل نبرد بصوب يزد توجه نمود ، شاه شرف الدين مظفر اطراف شهر و قلعه را مضبوط و محفوظ ساخته رايت مدافعت و ممانعت برافراخت . لشكر شيراز در امر محاصره و محاربه هرچند سعى نمودند كمند تسخير بر كنگرهء آن حصار استوار نتوانستند انداخت . لاجرم بىنيل مقصود مراجعت نموده بشيراز شتافت و در سنهء ثلاث و خمسين و سبعمائه امير شيخ ابو اسحق
هامش
( 1 ) - اصل : نگويم .