ديدن چشمهسارى گريبانگير خاطر مىگشت هر آينه به تماشاى زاينده رود ديدهء عاشقان مهجور قطع مراحل عزيمت بايست كرد ، و هركه را هواى گلگشت چمنى بر سر مىافتاد روى به كوى دلبرى بايست آورد .
نه سروى در باغى قامت افروخته ، و نه تذروى فراز سر وى آشيان ساخته .
نه شاهد زيباى گلى بر منظر شاخسارى جلوه نما ، و نه ناى زمزمهسراى بلبلى از غايت شيفتگى بر رخسار گلى دستان سرا . نه زاهدان را مسجدى كه در آن كاشانه و به تقديم فرايض پنجگانه اقدام نمايند و نه عابدان را معبدى كه در آن مسلك عبادت يزدان را به قدم خضوع و خشوع پيمايند .
نه راهبان خدا را ديرى ، و نه راغبان دنيا را محل تفرج و سيرى . نه مريضان را به غير از شفاخانهء رحمت كبريائى دار الشفائى ، و نه طبيبان را بجز ساحت سكنهء بيماران حكمتسرائى . نه حسينيهاى كه در آن اقامت مراسم تعزيت جگرگوشهء بتول را ذاكران و مرثيهخوانان به تقديم رسانند ، و نه حظيرهاى كه غريبان بلد بساطآسايش در ساحت حجرات آن گسترانند . نه خانى كه قابل حطّ رحال كاروانان آيد ، و نه مكانى كه به حسب نزهت طبايع طوايف مردم بجانب آن گرايد . نه مدرسهاى كه در آن زمرهء محصلان به دست قيلوقال به دامان مباحثه و جدال آويزند ، نه مصنعهاى كه تفسيدهدلان لهيب تشنگى آبى از آن بر شرارهء جگر سوزان فروريزند ، و نه محكمهاى كه حكام معدلت [ 109 پ ] فرجام توسن داورى را ميان طوايف انام در ساحت آن انگيزند . كجا پاى سوداگرى در عرصهء آن سامان باز و قانون سوداگرى در آن خطهساز مىبود .
اهالى ولايت از بىسامانى به هر كشورى پراكنده و جيب احوالشان از نقد بىبرگى آگنده . غريب راه آن بلد را ياد نگرفته بود و بومى مسلك
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٣٦