تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
آسمانى خروارخروار برنج نورانى بر بساط ظلمانى خود منبر مىكرد . لبّان آنجا صبح صادق بود كه شير تباشير به مردم مىفروخت . عطار آن ديار زلف دلدار كه نافه‌نافه مشك در طبلهء هرچين مىاندوخت باغبان بستان پيراى قضا كه گلزار سپهر را به آب سفيدهء صبح سقايت مىكرد و گل آفتاب را به دست تربيت مىپرورد و در اطراف آن گلزار در هر شب صد هزاران نرگس شهلا پديدار مىنمود . صباغ آن ولايت به يك ذات يگانه كه قائل كلام معجز نظام « صبغة اللّه » باشد انحصار داشت و لواى اظهار مهارت خويش را در اين صنعت به مفاد كريمهء
« وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً »
مىافراشت و به مدلول « كل يوم هو فى شان » پارچهاى شئومات وجود را از خم بيرنگى ذات به صد هزارگونه الوان مختلف بيرون آورده به عرض شهود مىرسانيد . در ساحت آن ديار بجز صاحب داعيهء
« خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ »
[ 109 ر ] كسى نبودى كه ادعاى صنعت فخارى نمودى . همين بهرام با خنجر خون‌آشام در مسلخ چرخ كبود مسلك ذبح جدى و حمل مىپيمود ، يعنى متصدى شغل قصابى غير او ديگرى نبود . عموم ساكنين آن ولا امر خياطت جامه‌هاى خود را به خياط قضا مرجوع ، لاجرم بالاى احوال هركس را به گز تقدير پيموده به نسبت پستى و بلندى اندام كرتهء ناكامى و قباى كام مىبريد و مىدوخت . طوّاف آن سامان آسمان بود كه هر روزه طبق مهر بر سر و ساحت كوچه و بازار را پى سپر مىساخت ، و طحان آن ولا شخص قضا كه آسياى فلك به گاو خراس ثور داير مىنمود و دانه‌هاى آن ستارگان بود . قاقم بدنان به عوض حرير پوست اندام را كسوت تن نازك خويش مىساختند ، و ميگساران به عوض انگور دانه‌هاى سيمين كواكب هر شب در خم سپهر مجوف مىانداختند . هركه را هوس