و در طى آن ملتمس قدوم ميمنت ملزوم آن بزرگوار شدند . سركار سلطان به رعايت قاعدهء ديرين و حفظ رسوم پيشين و متابعت پدران نيكو نهاد و اقتدا به اجداد در انداختن سايهء حمايت و اعانت بر سر آنها مضايقتى روا نداشتند و جمعى از غازيان بافقى و بهابادى را ملتزم ركاب نصرت مآب خود ساخته در توجه به سمت دار العبادهء يزد طريق مسارعت پيمودند و بعد از نزول موكبهء اجلال آن طراز مسند اقبال به ساحت ولايت مزبور سر به افسر ايالت آنجا آراستند و عدل ملكآرا را در آن مرزوبوم به شحنگى منصوب فرموده داد ستمديدگان را از ستمكاران بيباك خواستند و جراحات درون مظلومان را به مرهم غوررسى آنها ملئيم ساختند و بساط هرجومرجى كه الواط و اوباش در ساحت ولايت گسترده بودند برچيدند .
اتفاقا در تضاعيف نزول موكبهء اجلال سلطانى به آن ولايت يكى از دريوزه گرغان برزن و كوى بيسروپائى كريم نامى از اهل محلهء شاه ابو القاسم كه يكى از محالات آن ولايت است پنهان طرح معاشقت به دختر يكى از صاحبان آبرو و خداوندان نام و ننگ آن ولايت انداخته خاطر را هدف تير عشق او ساخته انتهاز فرصتى مىكرد تا كجا طاير وصل او را به دام مراد آورده باشد [ 79 پ ] و ميوهء مقصود از درخت وصالش چيده باشد . تا آنكه روزى سراغ او را در حمام كرده جمعى از الواط را مىگمارد كه دختر را از حمام كشيده به خانهء او برده باشند . چون به موجب گفتهء وى عمل مىنمايند پدر دختر به دادخواهى عازم حضرت گردون بسطت سلطانى شده صورت احوال را به عرض مقتبسان انوار حضور عالى
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: ايرج افشار
ص٢٥٢