سقاك الحيا الهامى ثرى بابه الذى * تروم جلاء منه للطرف شارق
گفت يعنى كه سيراب نمايد تو را اى خاك آن همايون آستان كه جلابخش ديدهء آفتاب تابانى ، باران بارندهاى كه كسب رموز هملان از ديدهء عاشقان به راستى كرده باشد . عرضه داشتم كه ، لمؤلفه
اروع من العينين يهجر نقعه * فلى بصر باك من الدمع شارق
انهاء داشت كه ناظم را بيم آنست كه به سيلاب سرشك ديدهء دامعى كه دارد از ساحت ديدگان غبار آن همايون آستان را فروگذارد . عرضه نمودم كه ، لمؤلفه
الا كيف اغدو ساليا منه بعد ما * لعذراء تلثيم الثرى انا وامق
عرضه داشت كه ناظم را با آنكه شيفتهء حسناى خاكبوس آن سدهء عرش همال است انعكاس چهرهء وارستگى از آن در آيينهء احوال حجاب است . گفتم ، لمؤلفه
اروم دواء من وصال ترابه * فداء هواه بالجوانح لاصق
گفت ناظم به جهت معالجت مرض آرزومندى خاك آن درگاه عرش اشتباه داروى وصل آن مىجويد . خواندم كه ، لمؤلفه
و لا غرو لو فارقت نوما فاننى * لانس تراب الباب بالجد عاشق
گفت مىگويد نه شگفت اگر يكى از ستهء ضروريه را كه خواب است