تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
افاض غيوث الغوث و اللّه بارق * بشرى غليل الحشا فالغل ذاهق
خديو بافرهنگ به مقتضاى قانونى كه برقرار فرموده بود به جانب فخر الدوله التفات نموده راه طلب ترجمهء آن پيمود . پس به موقف عرض اقدس رسانيد كه فحواى اين قريض اين است كه به ريزش آورد سحاب همايون ذات مكرمت مقرون خديو بيهمال بارانهاى فريادرسى خود را تا در ساحت قلوب تشنگان زلال دادخواهى بواسطهء عمل استسقا از آن همايون هما ، مجال تعلثم و درنگ غليل نماند . پس مژدگانى تو را اى دل نفسيده به آتش دعاول ناظم [ 64 ر ] كه دست‌خوش تطاول تشنگان زلال اغاثت مغيثى كذا مانند تو نشان داده نگشتى ، به اينكه فيضان شآبيب آن ابر مطير هر آينه بساط مفارقت جميل در ميان تو و عذاب اليم غليل درخواهد انداخت . يعنى ترا سيراب زلال غوررسى و دادخواهى آسمان بيدادگر خواهد ساخت . پس به تسميط درهء والاى حسن مطلع ، لمؤلفه
بشرى ايا روض الصّفهان انه * ربيعك ات و الخريف مفارق
به سمط عرض پرداختم . چون فخر الدوله را سررشتهء قانون در چنگ آمده بود قبل از صدور اشارت همايون راه ترجمهء آن از اين قرار پيمود كه مژدگانى تو را اى سرابوستان اصفهان كه « تشب بقدح زناد الغيرت ( ؟ ) شعلات النيران فى جنان روضات الجنان » به اقبال بهار عالم افروز قدوم موكب منصور خديو زمان و ادبار خريف سامت‌اندوز شدايد آلام حرمان آن سدهء سدره نشان . چون اين شعر معروض واقفان