باز به مفاد « حب الشىء يعمى و يصم » چشم دل را از حصول مضار آجل ادراك سود عاجل را عصابهء ذهول مىبستم و گوش خاطر را پنبهء غفلت پيشنهاد ، لاجرم حصول اين مرام و شهور اين طلعت شاهد زيباى اين فرخنده كام را در بيداى انديشهء چارهجوئى از هر سو مىدويدم ، و با خيال اين واسطهء عقد آمال كه سرمايهء رياست و فيروزى و بهى توانستى بود بود ، و ما صدق
شعر
رياسة باض فى رأسى و ساوسها * تدور قيه و اخشى ان تدور به
سواد شامى به بياض بامى مىرسانيدم . با خود گفتم كه خرد نيكو مدبرى است حصول اين مرام را ، لمؤلفه
نعم المدبر عقل ان ترم رشدا * ما قاله اسمح بل اجعل قوله سندا
لاجرم
بيت
من با خرد به گوشهء فكرت شتافتم * گفتم كه اى نتيجهء الطاف كردگار
لحظهاى اغاثت دل مستغيث را شرايط التفات به جاى آور و از آنش از آتش سوزندهاى كه ملازم درون دارد برهان . دعوى متانت هر كارى كه خردمند بجاى آورد چون به دستيارى هدايت و استصواب تو تواند بود برهانش همراه است . [ 55 ر ] خيال خاكبوس محضر همايون خاقان سليمانشان نملهء بىوجودى را بر سر افتاده تيسر اين واقعهء صعب را