انديشهء صواب فرما ، و به دستيارى مصقل تدبيرى حكيمانه زنگ صعوبت از مرآت اين منظور زدا .
شعر
قد غلب الشوق و يسر ندينى * ادفعه عنى و يغر ندينى
لمؤلفه
پاسخم را آن هنرپرور كه در بيداى جهل * گمرهان را نور فيضش هادى راه آمده
در گنجينهء افادت گشود و از آن درج در جوابم بدينسان بخشود كه با همه غباوت تا اين پايه هم ندانسته [ اى ] كه اوست سليمان و تومور احقر ، يعنى
شعر
شتان بينك و المنى * يا نفس ويحك كم تغر
اين الظلام من الضياء * اين العشاء من السحر
چگونه هواى خاكبوس محضر همايونيت در سرست كه قهرمان كشور هستى آنكه عقل در بارگاه وحدتش صدرست و عشق در كشور الوهيتش نظام ، بجز نشاط كه لازم آن محضر مستطاب است كسى را مجال مثول پيشگاه ان نداد و به غير از صبا كه محرم حريم حرم حرمت آن جناب خواقين مآب است پاى جواز احدى را به عنوان وجوب در آن آستان عرش اسلوب نگشاد . سرهاى تاجداران را در هواى خاك درگاهش برباد رفته بين و آب يأس به آتش تمناى خود فروريز .
اگر قدح زناد شوق مثول محضر انورش آتش بىتابى بىتأنى و