شعر
اذا ضاق امر او تعذر مطلب * فعند إله العالمين مباسط
از بادهء صدق مقال سرخ رخسار دل حيرتزده از پياپى كشيدن ، بادهء تفكر اينهمه فيروزى كه به قلم نقشبند تقدير بر كارگاه زمانه نقش مىبستى نشأت متواترهء تحير و ارتياب مىديد و زبان حالش را نغمهسراى « ان هذا الشىء عجاب » . حالى كه شاهد حيرت را دل حيرت زده به تنگ در آغوش كشيده چنان كه موئى در ميان نمىگنجيد و مناسبت احوال را ، مصراع
بسوخت عقل ز حيرت كه اينچه بلعجبى است
مىخواند ، مبشران غيب را دست بشارت روحپرور ورود موكب همايون شهريار سليمانشان به دار السلطنهء اصفهان و نزول اجلالش در آن خطهء فردوس نشان تفريق آن دو را اهتمام نمود .
حالى اين بگفتم به بشارت دل پرشرر نزد استصفاى مورد عيش كه از گلولاى حوادث زمان بغايت بودى مكدر
شعر
ان الحوادث اذهبت * و الصفو عاقبة الكدر
از استماع اين همايون بشارت كه نثار مقدم مژدهرسانش را هزاران هزار ارواح مقدسه از تن عزلت گزيد ، و از زيارت غبار موكب اقدسش دوباره به كالبدها برگرديد ، لمؤلفه
زمين سكنه به نقش جبين منقش شد * درود و شكر و سپاس و ثناى يزدان را
و كان ذلك فى سنة اربع و عشرين و مأتين بعد الالف . [ 54 پ ]