به اصناف شادكامى و تعيش مشاهدت رفت . دست قضا نقش كلى و جزئى غم و هم را از لوح دل و صفحهء خاطر ستردن گرفت ، و يمين اقبال بازوى خصم كينهجوى تعب را فشردن . عثور بواعث اينهمه فيروزى را كه از در و ديوار همى فروباريدى از هر سو در بحر انديشه خوضى واجب دانستم و در لجهء تفكر غوصى لازم ديد . [ 54 ر ] فريدهء حصول علمى به دست نيامد و ماهى مطلوبى به شست نه . تعيين سبب را كثرت تفكر سبب نشد و تشخيص علت را فرط تدبر علت نه .
گفتم سبحان اللّه اين چه حالت است كه مشاهده مىرود و خود اين چه خرمى و فيروزى است كه از دروديوار فرومىبارد . لاجرم درر انتعاش مىسفتم و از غايت تعجب مىگفتم ، لمؤلفه
ا بالنوم راء ما ارى ام بيقظة * و فى حال محو النفس ام حال صحوها
زمين و زمانم بشارت ،
بيت
آخر آن ايام ناخوشتر ز ايام مشيب * رفتوآمد روزگارى خوشتر از عهد شباب
با هزار آبوتاب مىگفتند و غبار ملال خاطر را به دستيارى نسايم عنبرين شمايم فايحه مىرفتند .
با خود گفتم همانا معنى كريمهء
« وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ »
آشكار آمد و سرآيهء وافى هدايهء
« فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً »
نمودار و ناظم ،